

Trust in the lord with all your heart,
and lean not on your understanding;
in all your ways acknowledge him
and he shall make your paths straight.
به دریایی در اوفتادم که پایانش نمیبینم
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم
در این دریا یکی در است و ما مشتاق در او
ولی کس کو که در جوید که جویانش نمیبینم
چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمیدانم
چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمیبینم
درین ره کوی مه رویی است خلقی در طلب پویان
ولیک این کوی چون یابم که پیشانش نمیبینم
به خون جان من جانان ندانم دست آلاید
که او بس فارغ است از ما سر آنش نمیبینم
دلا بیزار شو از جان اگر جانان همی خواهی
که هر کو شمع جان جوید غم جانش نمیبینم
برو عطار بیرون آی با جانان به جان بازی
که هر کو جان درو بازد پشیمانش نمیبینم
سعدی:
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
-----------------------------------------------
دکتر شفیعی کدکنی:
گفتی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
حالا که تنها راه رسید به آنجا که تویی گذر از مرز زمان است ِ به قدرت اراده ام زمان را هم به زیر میکشم.
یادت می آید آن روز که بهت میگفتم: برای انسان حد و مرزی وجود ندارد فقط باید طلب کند و از همه ظرفیتهایش استفاده کند.
حالا بنشین و ببین
به همه نشان خواهم داد که هنوز هم به خدایی که آن بالاست و صدایم را می شنود ایمان دارم.
و به دستهایم ایمان دارم که هنوز می توانند کارهایی انجام دهند که از هیچ دست دیگری ساخته نیست.
جادوی دست من فقط آن نیست که نشانت می دادم.
حالا بنشین به تماشا.
هنوز هم بهارم را فقط در چشمهای تو میبینم.