تبليغاتX
باز باران...
من خرم .

من خیلی خرم . پس چرا اصلاْ خوشبخت نیستم؟!!

 

 

+ نوشته شده در  Mon 20 Oct 2008ساعت 13:53  توسط بابک  | 

 

دیشب خواب دیدم رفته ام مکه برای زیارت خانه خدا . بعد از اینکه اعمالم تمام شد در صفی ایستادم که برای سفر به سرای باقی بود. وقتی نوبت ام شد مسئول صف که مرد مو سفیدی بود گفت تو کجا پسرم معمولا اونا که سن و سالی ازشون گذشته و فکر می کنن دیگه اینجا کاری برای انجام دادن ندارن میان داوطلب این سفر میشن اما تو که هنوز خیلی جوونی. من هم بهش خنده ای کردم و گفتم:

گر ز حال دل خبر داری بگو

گر نشانی مختصر درای بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست

راه اگر نزدیک تر دانی بگو

 

+ نوشته شده در  Sun 5 Oct 2008ساعت 15:31  توسط بابک  |