وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
کــه در طریقت مـــا کافریــست رنجیـــدن
به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي است
بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي است
اين غزل هاي زلالي كه زمن مي شنوي
چشمه جاري اندوه دلي دريايي است
چند وقت است كه بازيچه مردم شده ام
گرچه بازيچه شدن نيز خودش دنيايي است
امشب اي آينه تكليف مرا روشن كن
حق به دست دل من؟ عقل؟ و يا زيبايي است
ميعادگاهشان در زلال آبي آسمان است ، سپيداران بلند ريشه در خاك،
فقط خدايم را ندزديدند ، دزدان هميشه خدا نشناساند
رفتني بايد برود ،
در دلم پروانه ها پرواز مي كنند،آماده رفتنم، چه سخت بود آمدنم و چه سخت است رفتنم، سرشار از دلتنگي هايي كه از آن مراقبت نشد و خستهگي هايي که از تن به در نشد و بيشتر هم شد، ميروم.
تعطيلات من هم تمام شد تا چند روز آينده زحمت را كم ميكنم.
عزتتان زياد.
منزلي در دور دستي هست هر مسافر را ،
اين چنين دانسته بودم ، وين چنين دانم.
ليك،
اي ندانم چون و چند! اي دور!
تو بَسا كآراسته باشي به آييني كه دلخواه است.
دانم اين كه بايد سوي تو آمد ، ليك
كاش اين را مي دانستم اي نشناخته منزل
كه از اين بيغوله تا آنجا كدامين راه ،
يا كدام است آن كه بيراه است؟