تبليغاتX
باز باران...
 

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

کــه در طریقت مـــا کافریــست رنجیـــدن

 

+ نوشته شده در  Sat 14 Jun 2008ساعت 13:12  توسط بابک  | 

 

به همان قدر كه چشم تو پر از زيبايي است

بي تو دنياي من اي دوست پر از تنهايي است

اين غزل هاي زلالي كه زمن مي شنوي

چشمه جاري اندوه دلي دريايي است

چند وقت است كه بازيچه مردم شده ام

گرچه بازيچه شدن نيز خودش دنيايي است

امشب اي آينه تكليف مرا روشن كن

حق به دست دل من؟ عقل؟ و يا زيبايي است

+ نوشته شده در  Fri 13 Jun 2008ساعت 5:52  توسط بابک  | 

 

 

ميعادگاه‏شان در زلال آبي  آسمان است ، سپيداران بلند ريشه در خاك،

 

 

 

+ نوشته شده در  Thu 12 Jun 2008ساعت 15:34  توسط بابک  | 

 

فقط خدايم را ندزديدند ، دزدان هميشه خدا نشناس‏اند

 

 

 

+ نوشته شده در  Thu 5 Jun 2008ساعت 5:40  توسط بابک  | 

رفتني بايد برود ،

 در دلم پروانه ها پرواز مي كنند،آماده رفتنم، چه سخت بود آمدنم و چه سخت است رفتنم، سرشار  از دلتنگي هايي كه از آن مراقبت نشد و خسته‏گي هايي که  از تن به در نشد و بيشتر هم شد، مي‏روم.

تعطيلات من هم تمام شد تا چند روز آينده زحمت را كم ميكنم.

عزتتان زياد.

 

منزلي در دور دستي هست هر مسافر را ،

اين چنين دانسته بودم ، وين چنين دانم.

ليك،

اي ندانم چون و چند! اي دور!

تو بَسا كآراسته باشي به آييني كه دلخواه است.

دانم اين كه بايد سوي تو آمد ، ليك

كاش اين را مي دانستم اي نشناخته منزل

كه از اين بيغوله تا آنجا كدامين راه ،

يا كدام است آن كه بيراه است؟

 

 

+ نوشته شده در  Wed 28 May 2008ساعت 20:21  توسط بابک  |