تبليغاتX
باز باران...

امروز بعد از کم و بیش یکسال  در آناناس فروغ نازنین ام  رو دیدم و اصلا هم حسودی ام نشد که او کلی زیبا تر و شاداب تر از یک سال پیش بود و من در این مدت  خیلی بیشتر از یک سال پیرتر و بی ریخت تر شده  بودم.

وقت خوبی بود یا نمی دونم شاید برای من خوش می گذشت و لامصّب چه به سرعت.

علیمان رو باز هم نشد که ببینم ، این بار هم شانس یار من نبود و  رفیق نیلو هم که گرفتاریهاش خیلی زیاده نیومده بود.

 آدمها به دلخوشی نیاز دارند و یکی از بزرگترین دلخوشی های  من از ایران آمدن همین دیدارهای یک ساعتیه، یک ساعتی که دنیایی برای من ارزش داره ، دیدن آدمهایی که دوستشون دارم و جای بخصوصی در قلب و روان دارن.

 

از هر دری جسته و گریخته حرف زدیم ، باز هم بیشتر من حرف زدم .تصحیح می کنم : باز هم پر حرفی کردم،

راستش نمی دونم من برای دوستانم که هستم یا که باید باشم اما کاش اونها می فهمیدند که خورشید فصول بارانی ام هستند.

فعلا  که حالم خوش نیست؛خسته ،کسل و بی حوصله ام ، اما قرار است بعداًبیشتر بنویسم.

 برنامه ریزی کرده ام.

+ نوشته شده در  Mon 19 May 2008ساعت 2:55  توسط بابک  |