الان تقریباً همه چیز رو جمع و جور کرده ام و نشسته ام در انتظار تراک تا بیاد و منو و خونه ام رو جابه جا کنه.
با اینکه خوب و کافی خوابیده ام باز هم خسته و خواب آلوده ام . کمی دل ام گرفته ، همه اش تقصیر این گرین هیلز ِ خراب شده(یک مجتمع فروشگاهی در مانیل) است. دوست خیلی نزدیکی دارم که داره میره از اینجا، و دیروز در گرین هیلز یکی - دو ساعتی باهم بودیم ، یه دفعه یادم آمد سال پیش همین روز ها بود که با گری ( دوست چینی ام ) اینجا بودیم اما ۲ ماه بعدش گری رفت کانادا. چهار -پنج ماه پیش هم با محمد اینجا بودم و الان اونهم الان استرالیاس ، حالا هم نوبت این یکی رسیده که اگه خدا بخواد سال نو را با گری در تورنتو خواهد بود.
و من می مونم و حوضی که ندارم ، تا پنج سال دیگه . همیشه وقتی خودم از جایی به جایی میرفتم یا کسی از جمع جدا میشد می گفتم : "روزگار گذاشتن ها و رفتن هاست ، باید گذاشت و رفت " اما این بار بد جور ، بد جور دل تنگ ام .واقعاً از تنها هم تنها تر میشم. هرچند اینجا دوستی ها مثل ایران نیست شاید من این دوستم رو دو ماه به دو ماه هم نمیدیدم ، اما میدونستم که هست. اصلا خوی نیست که آدم پناه و قوّت قلبش رو از دست بده.
من و دوستانی که دوستاشان دارم رو انگار خدا گذاشته توی گردونه و هی تاب میده . همه پخش و پلا شدیم، هر کدام به یک گوشه این دنیا و هیچ امیدی هم به دیداری به این نزدیکی ها نیست.
اما خب، این خوبی هایی هم داره ، با تمام دربه دری و خونه به دوشی ،ما در جای جای این دنیا خانه داریم .
تو همون نیستی که بودی ، من هم دارم عوض میشم
امروز مردی رو دیدم که سخت می دوید ، اما نمی دانست خیلی زودتر به مقصد می رسید اگر فقط راه می رفت
یک جفت کفش سیاه برق انداخته شده
یک عطر بولگاریِ بلو
یک خودکار شیفر
و یک دنیا پر از تنهایی