تبليغاتX
باز باران...
باز هم یه اسباب کشی دیگه ، و قطعاً این یک هم برای آخرین بار نیست. گاهی وقتها فکر می کنم آنقدر زندگی پر ماجرایی دارم که دوست دارم بشینم برای ساعت ها مثل یک پدر بزرگ برای یک نفر حال و حکایت کنم اما این روزها کسی حوصله  و  دل و دماغ این کارها رو نداره ، نه کسی حس گفتن داره و نه کسی حوصله ی شنیدن.هر کسی رو می بینی هزار و یک جور گرفتاری داره و در تلاش و کوششه که یه کاری رو به سر انجام برسونه.

الان تقریباً همه چیز رو جمع و جور کرده ام و نشسته ام در انتظار تراک تا بیاد و منو و خونه ام رو جابه جا کنه.

با اینکه خوب و کافی خوابیده ام باز هم خسته و خواب آلوده ام . کمی دل ام گرفته ، همه اش تقصیر این گرین هیلز ِ خراب شده(یک مجتمع فروشگاهی در مانیل) است. دوست خیلی نزدیکی دارم که داره میره از اینجا، و دیروز در گرین هیلز یکی - دو ساعتی باهم بودیم ، یه دفعه یادم آمد سال پیش همین روز ها بود که با گری ( دوست چینی ام ) اینجا بودیم اما  ۲ ماه بعدش گری رفت کانادا. چهار -پنج ماه پیش  هم  با  محمد اینجا بودم و الان اونهم الان  استرالیاس ، حالا هم نوبت این یکی رسیده که اگه خدا بخواد سال نو را با گری در تورنتو خواهد بود.

و من می مونم و حوضی که ندارم ، تا پنج سال دیگه . همیشه وقتی خودم از جایی به جایی میرفتم یا کسی از جمع جدا میشد می گفتم : "روزگار گذاشتن ها و رفتن هاست ، باید گذاشت و رفت " اما این بار بد جور ، بد جور دل تنگ ام .واقعاً از تنها هم تنها تر میشم. هرچند اینجا دوستی ها مثل ایران نیست شاید من این دوستم رو دو ماه به دو ماه هم نمیدیدم ، اما میدونستم که هست. اصلا خوی نیست که آدم پناه و قوّت قلبش رو از دست بده. 

من و  دوستانی که دوستاشان دارم رو انگار خدا گذاشته توی گردونه و هی تاب میده . همه پخش و پلا شدیم، هر کدام به  یک گوشه این دنیا و هیچ امیدی هم به دیداری به این نزدیکی ها نیست.

 اما خب، این خوبی هایی هم داره ، با تمام دربه دری و خونه به دوشی ،ما در جای جای این دنیا خانه داریم .

+ نوشته شده در  Sun 11 Nov 2007ساعت 11:57  توسط بابک  | 

 

تو همون نیستی که بودی ، من هم دارم عوض میشم

+ نوشته شده در  Thu 8 Nov 2007ساعت 0:17  توسط بابک  | 

 

امروز مردی رو دیدم که سخت می دوید ، اما نمی دانست خیلی  زودتر به مقصد می رسید اگر فقط راه می رفت

+ نوشته شده در  Wed 7 Nov 2007ساعت 0:21  توسط بابک  | 

یک دست یونیفرم سفیدِ اتو کشیده

یک جفت کفش سیاه برق انداخته شده

یک عطر بولگاریِ بلو

یک خودکار شیفر

و یک دنیا پر از تنهایی

+ نوشته شده در  Mon 5 Nov 2007ساعت 9:5  توسط بابک  |