تبليغاتX
باز باران...

 

با آن قيافه‌ي جدي‌اش
مثل بچه‌ها مي‌مانست
وقتي آسمان را نگاه مي‌کرد

يک کلاه سياه داشت
از اين مسخره‌ها!
که گاهي سرش مي‌گذاشت
تا به او بخنديم
و سامسونتش
مثل کمد آقاي ووپي بود
که از شير مرغ
تا جان آدمي زاد ...
گفتم جان آدمي زاد؟

مثل سنگ سفت بود
قلبش نه!
و نيشگونش هم که مي‌گرفتي حتي
دردش نمي‌آمد
گاهي مي‌گذاشت ببوسيش
گاهي
اما به دماغش اگر دست مي‌زدي
شاکي مي‌شد]

اسم سوسک توي حمامش را
گذاشته بود مايکل
و پوست از سرت مي‌کند
اگر مي‌خواستي
چپ نگاهش کني.

يک الاغ خنگ داشت
که آويزانش کرده بود
به ديوار اتاقش
و جوري از اسب ها مي‌گفت
که فکر مي‌کردي
دارد مثلا
مونيکا بلوچي را توصيف مي‌کند

وقتي دلش مي‌گرفت
عنکبوت‌ها و گربه‌ها را
به آدم‌ها ترجيح مي‌داد
و برايشان
شعر مي‌خواند

عاشق چيزهاي عجيب و غريب بود
و براي هداياي کوچک
جوري ذوق مي‌کرد
انگار که کودکي دو ساله باشد

دلش اگر براي کسي تنگ مي‌شد
ساعت دوازده شب
تا کلار دشت هم مي‌رفت
و شده بود شب را تا صبح
روبه‌روي پنجره‌اي بيدار بماند
که دلش را آن‌جا
جا گذاشته بود

ديگر براي گفتن از او دير شده
خوابيدن روي زمين سفت را عادت داشت
و حالا ...

ديگر براي گفتن از او دير شده ...

 

 

+ نوشته شده در  Sat 8 Sep 2007ساعت 11:39  توسط بابک  | 

هیچ حرف جالبی ندارم که کسی از شنیدنش لذت ببرد، همه چیز بوی کافی گرفته و طعم استرس.

امتحاناتم نقریباً تمام شده و الان انگار از رینگ بوکس پایین آمده ام ،تمام انرژی ام رفته ، انگار خالی شده ام و درون ام پر از کاه است.

صبح شنبه است  محیط به طرز اعجاب انگیزی ساکت است و خاموش. انگار تمام دنیا در جنگ بوده و الان فقط دلش سکوت می خواهد.

+ نوشته شده در  Sat 8 Sep 2007ساعت 11:26  توسط بابک  | 

گاهی وقتها یه چیزی میگه  که تا چند روز بعد وقتی یادم میاد میزنم زیر خنده ،

گاهی وقتها یه چیزی دیگه میگه که بد جوری خون خونم رو می خوره ، و فکر می کنم یه بچه ننره که نمی دونه واسه چی زنده اس،

اما از این گاهگه ها که رد بشیم یه  چیزی داره که منو یاد  خمینی میندازه، و اونهم  تعداد کامنت هاشه.

سه تا نقطه هم که بذاره 9989 کامنت جور وا جور و از همه رنگ براش در میاد ،که گاهن ربطی به هیچی هم ندارن،یا اینکه من نمی تونم به هیچ جا ربطشون بدن ، مثل خمینی که یه  فووت میکرد تا میکروفن رو تست کنه مردم از عنــق* وجود گریه سر می دادن های های میکردن  که دیدن  آقا  چه فووت عالمانه و عارفانه ای کرد،ای به قربون فوتت آقا، بعضی ها هم که بیشتر می فهمیدن حتی  سورس این فووتها رو کشف کرده بودند و میگفتن این فووت از ذخیره بادهای الهی بوده و از این حرفا...

 

ای خدا، یه عقل و فهم درست درمونی هم به ما بده که هم حکمت این قصه های عامه پسند رو بفهمیم و هم راز فووتهای جادویی آقا رو.

 

 *  عنــق = (عمق)( ضرب در ده به توان هفده)

+ نوشته شده در  Sun 2 Sep 2007ساعت 12:8  توسط بابک  | 

اون درخت تن سپرده به تبر

که واسه پرنده ها دل واپسه من ام ، من ام

 -----------------------------------------------

 

باز به خوابم آمد

همان روز ِ مبـــــــــــادا

باز همان کابوس ِ تکراری.

کابوسی که از همیشه  با من بوده ،

+ نوشته شده در  Thu 30 Aug 2007ساعت 22:22  توسط بابک  | 

همه تخم مرغ ها رو من شکسته ام. اما نمی دانم چرا ترسیدم بگم کار من بوده و تا  کسی سر نرسیده بود هر جوری بود ترک خورده ها رو جا دادم توی یخچال و شکسته ها رو مفقود کردم.

اینکار رو دیشب توی خواب کردم. حالا امدم اینجا و  دارم اعتراف می کنم.

البته این اتفاق فقط توی خواب می افته که من دسته گل به آب بدم و پاش نایستم یا بندازم گردن یکی دیگه.

اصلا برام عجیبه ، نمی دونم چرا  کسی باید اشتباهاتش رو بندازه گردن یکی دیگه؟!

 

بچه  که بودم یه روز بزرگترین قاب عکس اتاق پذیرایی رو شکستم. کار من بود ،اما در این کار گرمی هوا ، بهرام شفیع گزارشگر رادیو و تلوزیون و جعفر مختاری فر هم بی تقصیر نبودند.

آنروز یه روز گرم تابستون بود ، و اصلا نمیشد توی حیاط بازی کرد . من هم توپ رو  شستم و فوتبال رو سالنی بازی میکردم اون هم توی اتاق پذیرایی .( با این حساب ،من یکی از پیشکسوتان فوتسال هستم ).

اون موقع فوتبال ها رو از تلوزیون  پخش نمی کردن. فقط گاهی وقتا خوش میکردن و از رادیو پخش میکردن.

من تنها چیزی که از گزارش های داغ بهرام خان شفیع برای خودِ بچه گی هام مجسم میکردم ، جعفر مختاری فر بود که  وقتی پا به توپ میشد دو تیم نمی تونستن تو رو از زیر پاش در بیارن.

من هم همینجور که بازی میکردم ، بازی ام رو باصدای آقای شفیع گزارش میکردم ، خودم که جعفر بودم و پرده ها 100 هزار تماشاگر علاقه مند بودن که "کیپ تا کیپ" ورزشگاه رو پر کرده بودند و  از ساعت ها قبل منتظر آغاز این بازی "داغ داغ "بودن.توی استادیوم " چای سوزن انداختن" هم نبود . بازی" با سوت آقای خوشخوان" شروع شد. تیم استقلال مثل همیشه بازی رو روی "زمین مخمل ورزشگاه آزادی "( فرشهای اتاق پذبرایی ) دنبال میکرد.

یه متکای بزرگ در وسط اتاق میزاشتم که جای  دفاع تنومند قرمز ها ، "مرتضی فنونی" بود. و میزی که اون کنار بود" مجتبی محرمی" بود که لب خط در سمت چپ حریف بازی میکرد.

"حالا میریم که داشته باشیم" احدی از چپ توپ رو به جعفر مختاری  فر میرسونه ، خود جعفر ،  در وسط  زمبن یکه تازی میکنه ، از فنونی زاده به زیبایی توپ رو رد مکنه در سمت راست نامجو مطلق رو پیدا میکنه  

حالا مجید لب خط محرمی رو "ملا خورش می کنه" و به توپ رو با "یک و دو" به خود مختاری فر میرسونه ( الان توپ رو با کمک دیوار از محرمی که همون  میزه  باشه رد کرده بودم)خود جعفر ، "از پشت هیجده قدم" _ "یک شو ت ِ سرکـــــــــــــــش "، و به تیر دروازه ---------- صدای شکستن قاب --------------

شوتی که" زوزه کشون" داشت میرفت تا دروازه پرسپولیس رو باز کنه حالا قاب عکسی رو که هدیه عمو رحیم بود رو "خورد و خاک شیر" کرده بود.

 

حالا من مونده بودم تک  تنها و یک قاب شکسته ، هیچ کس هم خونه نبود. 100 هزار تماشاگر مشتاق هم که "نفس هاشون تو سینه حبس شده بود".

 

هبچ کس نبود که یهش بگم چه کردم ،در حالتی با بغض و گریه و ترس رفتم سر وقت تلفن، شماره شرکت  رو گرفتم تا  دست گلم  رو به پدر اعلام کنم وبا اینکه مستحق اشدّ مجازات بودم ، ازش طلب کاهش  مجازات  کنم .

با اون صدای مسخره ام هی التماس و ببخشید می گفتم و هی سعی میکردم اینو برای  پدر  توضیح بدم که جعفر مختاری فر خیلی بازیکن خوبیه ولی توی فوتبال همه توپها که گل نمیشه ، حتی ماردونا هم بعضی توپها رو خراب میکنه.... به خدا ...

و اون طرف خط ،مردم مهربان داشت از خنده ریسه میرفت.

و عاقبت کمیته انظباطی منو بخشید فقط تذکر داد که مواظب باشم شیشه ها منو زخم و زیلی نکنن تا یه نفر بیاد اتاق رو مرتب کنه ، گوشی رو گذاشتم زمین یه پس گردنی به خودم زدم و گقتم " احمق ، آخه بچه رو که به خاطر یه قاب عکس کتک نمیزنن"

اما از ترس جعفر رو  تعویض کردم و به جاش "مرتضی یکه "رو فرستادم تو زمین ، آخه جوون بود و کم تجربه واسه همین محتاط بازی میکرد ، اگه جعفر می ماند تو زمین آنروز شیشه تو خونه ما باقی نمیزاشت.

 

  

+ نوشته شده در  Sat 25 Aug 2007ساعت 14:6  توسط بابک  |