
خوش به حال "سباستین" ، حداقل" بل " رو همیشه با خودش داشت.
+
نوشته شده در
Tue 21 Aug 2007ساعت 3:3 توسط بابک
|
اصلا چه معنی داره که من برنامه ریزی کنم ، وقتی هیچ وقت به برنامه عمل نمی کنم.
در راستای اهداف سازمانی ِ پست قبلی ، ساعت ۶:۴۰ بیدار شدم . چون ساعت زنگ نزد.
تا جمع و جور کردم و صبحانه خوردم شد ۷:۳۰ و بعد تا ۳:۳۰ بعداز ظهر ۵۰ به ۱۰ درس خوندم فقط نیم ساعت واسه نهار ازش کم کنید.( ۵۰ به ۱۰ بعنی ۵۰ دقیقه درس و ۱۰ دقیقه استراحت)
سه و نیم رفتم ورزش و شش برگشتم خونه ، بسکتبال رو هم نرفتم ،دوستم رو هم ندیدم به جای رستوران ، شام رو خونه خوردم. کلی غذا پختم ، فکر می کنم واسه یه هفته کافی باشه.
روز خوبی بود با اینکه بازهم به برنامه نرسیدم، اما خوب هیچ وقت عالی نیست ، فقط خوبه.
+
نوشته شده در
Mon 20 Aug 2007ساعت 12:56 توسط بابک
|
دو- سه روزه، که تعطیلات بارانی داریم . و به لطف بارون داریم تجدید قوا می کنیم واز حجم درسهایی که جان بر لب مون رسونده بودند کم می کنیم.
اما هر چی که خودم رو جمع وجور می کنم نمیشه . یعنی اونجوری که دلم میخواد نیست ،روزی دو – سه ساعت می خونم اما ، ای تفنگ گل یزدان نیست.
حالا با ماژیک یه برگه نوشتم امضاش هم کردم زدم بالای تخت ام :
_ هر کسی فردا ساعت 6 بیدار نشد و تا 12 ظهر 4 ساعت درس نخواند " درس ِ حسابی " مرد نیست .
اگر مرد شدی ، ساعت 4 میتونی بری بسکتبال ببینی ، (البته این زورکی ، حتما باید برم ، این هم از انگیزه دادن من به خودم) اگر از ساعت 1 تا 4 هم 2 ساعت خوندی شب هم میتونی با دوستت بیرون شام بخوری .
پ ن :
1-این تفنگ گل یزدان یه اصطلاحه ،
الف )وقتی کسی خوب انگلیسی حرف میزنه ما بهش می گیم " انگلیسیش ای تفنگ ِ گل یزدان تو بخوان ِ " یعنی بزارین این حرف بزنه که کارش درسته.
ب) وقتی توپ آدم پر باشه ، مثل وقتی که امتحان داری و حسابی خوندی و خودکار رو که میزاری رو برگه انگار خودش میدونه چی باید بنویسه. اون موقع هم "ای تفنگ گل یزدان"
2_ راند دوم بازیهای بسکتبال شروع شده ، من هم که از این دانشگاه یو اس تی بدم میاد ، از شانس باز هم نوبت ما شده بریم استادیوم و بازهم بازی با یو اس تی رو باید ببینم.
+
نوشته شده در
Sun 19 Aug 2007ساعت 0:49 توسط بابک
|
بلاخره ناصر آبی ها روی نیمکت نشست و در روزی که لیگ هفتم کلید خورد آبی ها چک اول را زدند، هر چند به نظر می رسد خیلی محکم نزده اند . البته حریف خوزستانی هم با مربی کاریزماتیکش حریف مفت بازی نیست ، تازه هم ولایتی ها سال پیش نایب قهرمان شده اند و مزه بالا نشینی زیر دندانشان است وامسال می دانند برای چه به زمین می روند.

نیمکت آبی امسال خیلی خیلی آبی است . ابتدا قرار بود کمک های حجازی مجید نامجو مطلق و رضا احدی باشند . هر چند که هر دو در روزگار خودشان غولهای دوست داشتنی دنیای کودکی ام بوده اند اما خوشحالم که قرعه به نام عبدالصمد و صادق ورمزیار افتاد.
چیزی که در این نیمکت می شود دید در نگاه اول نامهایی هستند که شخصیت و تاریخ آبی ها را رقم زده اند ، اما چیزی دیگری که میان این نامها مشترک است این است که هر سه اینها جای نشتر پرسپولیسی ها و شاهینی ها را چشیده اند .
بازهم پرسپولیسی ها که مرام دارند ، امان از شاهینی ها – نامشان از صفحه محو باد .
اسم شاهین که می آید یا کودتا می افتم ، وقتی کله گنده هاشان حرف می زنند از هر کلمه دو کلمه اش مکتب شاهین است.این کلمه سرخ های نیمه بر افراشته ، حرکات زیر پوستی برای من معنی میشود.
.jpg)
خدا کند این ناصر خان که 10سال بزرگتر و با تجربه تر شده این بار هواسش به فتنه ها باشد و این قدر هم رو بازی نکند که برای زمین زدنش شمشیر ها از رو بسته اند از آن چشم تیله ایی و نوچه هایش تا آن ژنرال بی توپ و تانک که هر روز ستاره هایش را می گیرند باید خوف کرد چون فکرشان را نمی توان به راحتی خواند و خیلی چیزها را بیرون از زمین فوتبال و با روشهای غیر فوتبالی حل می کنند.
+
نوشته شده در
Sat 18 Aug 2007ساعت 14:27 توسط بابک
|
دیروز مطلبی دیدم که در آن جلال ذلفنون به زعم خود بزرگ مرد آواز و هنر موسیقی ایران استاد شجریان را به نقد کشیده بود.
نمی دانم چگونه این خیال را در ذهن خود پرورانده بود که بر آفتاب بی بدیل موسیقی ما ابری حایل کند. کسی که حداقل سه نسل با نوای آسمانی اش ، زلال ترین و پاک ترین لحظه های زندگی شان را پر کرده اند.
آقای ذلفنون ، این مردم در تمام عاشقیت ها ، سرخوشی ها و رنج ها ، شکست ها و پیروزی ها ، در هر زیر و هر بامشان این پژواک و این طنین دل انگیز را به همراه خود یافته. تمام خاطرات و سرگذشت این ملت به این صدا و این زبان روایت شده.
هیچ قدرت و نیروی هم نتوانسته بین این دلخواسته ی مردم ،مردم هنر دوست و هنر شناس فاصله ایجاد کند.
این صدا به اسارت هیچ دیو و مکاره یی در نیامده و نخواهد آمد و جز به تعالی و متعالی کردن روح انسانی نمی اندیشد و بندگی هیچ خدای ِ غیر از خداوندگلر هنر را نکرده و نخواهد کرد.
اهل بت برستی نیستم ، اما هیچ کس جای کس دیگری را نمی تواند پر کند. محمد رضا شجریان یکی بود و یکی خواهد ماند. و هر کس دیگر جایش مشخص است و باید در توسعه و گسترش خودش کوشش کند.
من یک جوان هستم و تمام هنر مندان جوان را دوست دارم . و نسل جوان موسیقی کشورم که ندای روح جوان و نو آور است افتخار می کنم که با سری به تواضع فرو افتاده در پیش گاه استادان کهن و پیران و مرشدان و دلی به معرفت روشن تمام امال و الام و اندیشه های جوان را به زبان هنر روایت می کنند.
همایون شجریان ، علیرضا قربانی ، امیر حسین سام ، اشکان کمانگری ، سینا جهان آبادی ، علی جهاندار و همه عاشقان جوان و هنر دوست به کاروانسالاری حضرت استاد و به کارگاه هنر پرور ایشان راه کمال را طی طریق میکنند تا در لحظه تجلی روح با علم و آگاهی و شناخت و معرفت به اکتشاف رازها و بر هم زدن پردها و نمایان ساختن راسته ها و گوشه های ناشناخته دست بیالایند و این همانجایی که شما به آن عرفان می گویید و به یقین فقط به صدای تار و دف و با آشفتگی گیس و تکان بر سر و دست انداختن تحصیل نمی شود. و این همان تحول دلخواه است که رد پای بزرگان و قدما در آن پیداست.
بنا بر شرایط سنی و توان حضرت استاد به همت والایشان ارج می نهیم و به خاطر عشق و علاقه و احترامی که برای دوست داران هنر قائل می شوند تقدیر باید کرد و هیچ انتقاد و بازخواستی را به لحاظ تکنیکی روا و منصفانه نمی بینم که جناب ذلفنون هم هیچ اشاره ای به آن نکرده است. و قطعاً من هم از قضاوت در حیطه علم موسیقی عاجزم.
کاش به جای این اظهارات تند و مغرضانه و باطل و گاها به دور از شاءن و ادب به رسالتی که به دوش استاد است و ایشان خود از پیش بر آن آگاهند اشاره می کردید. که در آموزش و انتقال دانسته ها به نسل های بعد اهمال نشود و باعث دلگرمی میشدید.
این کوشش باطل در کوچک کردن و کم اعتبار کردن 45 سال کارنامه درخشان استاد شجریان که روایت فرهنگ و تاریخ و شرح احوال مردم سرزمین بلا کشیده و پیر است بیشتر از پیش چهره و ظرفیت واقعی و وابستگی های نقادان حسود و مغرض را آشکار می سازد که با در دست داشتن تمام رسانه ها و بوقها نمی توانند با جیرجیر هایشان صدای خروس را به گوش هنر شناسان و هنر دوستان خش دار جلوه دهند چه رسد به اینکه به قیاس و شانه به شانه زدن برآیند.
">
+
نوشته شده در
Fri 17 Aug 2007ساعت 23:39 توسط بابک
|
گر ز حال دل خبر داری بگو
ور نشانی مختصر داری بگو
مرگ را دانم ولی تا کوی دوست
راه اگر نزدیکتر داری بگو
+
نوشته شده در
Sun 5 Aug 2007ساعت 10:25 توسط بابک
|
از وقتي که اينجا زندگي مي کنم هنوز فرصتش نبود که سينما برم تا اينکه هري پاتر 5 آمد و ديگه بي انصافي بود که بعد از يک سال و اندي من سينما هاي اينجا رو نديده باشم.
محيط سينما و امکانات اش ، پرده ، نور سالن ، صدا ، صندلي ها همه چيز خيلي عالي بود ، جاي ام اس جون داوري خالي بود.
13 سالن سينما کنار هم در يک مرکز خريد ،با کيفيتي که حتي يک دونه اش رو
توي ايران پيدا نميکنيد ، حتي سينما فرهنگ که يکي از بهترين سينماهاي ايران در مقابل سينماهاي معمولي و خلقي اينجا هيچ حرفي براي گفتن نداره.
اما هري پاتر 5 که خيلي هم فروش داشت ، اصلا چنگي به دل نزد و همه هري پاتر باز ها رو تا حدودي نا اميد کرد. به نظر من بين هري پاتر 1 تا 5 اين ضعيف ترينشون بود.
با اينکه فيلمي که ديدم منو راضي نکرد ، اما اين خوبي رو داشت که پاي منو به سينما باز کرد و سينما رفتن که يکي از علاقه مندي هام بود از اين به بعد پاي ثابت تفريحات خواهد بود.خيلي ناراحت شدم که چرا پيش از اين ، اين کار رو نکردم چون سينما يک تفريح ِ کم هزينه و سالم ِ که خيلي هم به کساني که زبان آموز هستند کمک ميکنه براي افزايش توانايي هاي شنيداري و آشنا شدن با اصطلاحاتي که در زبان انگيسي ِ امريکايي کاربرد داره.
هفته آينده براي ترانسفرمرز خواهم رفت ، اگر شانس ياري کنه و هنوز روي پرده باشه. تقريباً يک ماه ميشه که در حال پخش شدنه.
پ ن : من تا الان سرم گرم کارام بوده ،رفقا ، اين تيم ايران که باز هم باشکست مقابل کره راهي کرنر شد!!!
يه کم هم به فکر ما هم باشيد که 48 کره ايي به ريشمان خنديدند.
+
نوشته شده در
Sat 4 Aug 2007ساعت 13:39 توسط بابک
|
| فیلم Modigliani اثر Mick Davis را من تا الان سیزده بار دیده ام . باز هم فرصت اش دست بدهد خواهم دید اما به هیچ کس دیدنش را توصیه نمی کنم چون من تست متفاوتی دارم ، از میان همه آدمهایی که این فیلم را دیدند فقط من اینگونه مجذوب شدم و تمام دیالوگها ، نورها و حرکت ها برایم جالب بود ،بماند که اندی گارسیا که نقش مادی را به شابستگی ابفا کرد با بازی خارق العاده اش مرا جادو کرد |
|
| |
|

- شب همگی به خیر! جمعیت به سمت در کافه برگشت و یکصدا جواب داد: شب به خیر! - امشب شب زیباییست... من در خیابان های پاریس راه می رفتم... از دور در روشنایی پلی دیدم... مرد در حالیکه که با لبخند برای همه حرف می زد به کمرش قوس های کوچک و آرامی می داد و دست هایش همگام با آن دور می گرفت... پایش را روی یک صندلی خالی گذاشت و روی میز رفت... به سوی پل رفتم... اما هیچ پلی آنجا نبود...پس برگشتم... و چمدانم را که پر از عشق بود برای شما آوردم... برای همه شما... در دستش یک عالمه گُل بود. جمعیت متبسم، لبخند مهرانگیزشان را نثار او می کردند، آن گونه که می شد فهمید چقدر این نقاش ایتالیایی ِ ساکن ِ پاریس را دوست دارند... مادیگلیانی گل ها را به سوی جمعیت پرتاب کرد. پس از گلباران از کنار پایش بطری ودکایی برداشت و سر کشید... از میز پایین آمد و به سمت دختر خندانی که گوشه کافه ایستاده بود رفت... آخرین گلی را که برایش مانده بود به او داد و مهرمندانه گفت: زیبایی در آیینه رخسار یک زن است... کمی آن سو تر نقاش دیگری نشسته بود و با نگاه بی مفهومی به حرکات مادیگلیانی نگاه می کرد. شام گران قیمتش را خورده بود و سیگار برگ گران قیمتش را دود می کرد. پیکاسوی ثروتمند حرکات مادیگلیانی فقیر را با چشمهایش دنبال می کرد...
***
خانه غمگین و سرد بود. از پشت درزهای پرده نور نارنجی رنگ غروب تابیده بود روی آیینه ای که روی میز قرار داشت و از آنجا جهش کرده بود روی رختخواب ِ ژان... ژان رو به روی آیینه نشسته بود و موهای بلوطی رنگش از کنار صورت باریکش روی شانه های کوچکش ریخته بود. به چشم های خودش خیره شده بود. انگار می خواست با خودش حرف بزند. بالاخره به حرف آمد: ((من... ژان... همسر آمدئو مادیگلیانی هستم... همسر که نه... فقط از او یک بچه دارم))... بغض امانش نداد و با گریه ادامه داد: ((کجایی مادی؟... کجایی مادی من؟...)) از کنار گونه اش قطره اشکی روی به سمت لبهایش پا به فرار گذاشت...
***
نشست رو به روی من. گردنش را کمی خم کرد و قیافه معصومانه ای به خود گرفت... گردنم را کمی خم کردم، خیلی ناچیز، او می خواست از چهره من نقاشی کند... می خواستم از چهره او نقاشی کنم. به ترکیب صورتش نگاه می کردم. رسیدم به چشم هایش. خواستم رنگ را روی بوم بگذارم. نمی شد. دستم پیش نمی رفت. چشم های ژان کشیدنی نبود... مادیگلیانی هیچی نمی کشید. من بی حرکت نشسته بودم به انتظار اینکه یک لحظه در چشم های من نگاه کند... نمی توانستم در چشم هایش نگاه کنم. دست آخر سیگارم را روی تکه چوب کنار دستم خاموش کردم و از بطری بغل دستم گلویی تر کردم. با یک دست پایه بوم را به سمت ژان برگرداندم... با یک دستش بوم را به سمت من برگرداند، من بودم ، اما بدون چشم، چیزی نپرسیدم. دست آخر مادیگلیانی خیلی آرام بی آنکه به من نگاه کند گفت: وقتی با روحت آشنا شدم چشم هاتو نقاشی می کنم... و رفت... و رفتم...
***
اشک ها از روی صورت ژان که هنوز جلوی آیینه نشسته بود سرازیر می شدند. بعضی ها با تقلا از روی چانه ژان فرو می افتادند و بعضی ها هم روی گلوی ژان سر می خوردند و پایین می رفتند و این پایین رفتنشان انگار دست نوازش کشیدنی بود از روی شوق و ذوق... مثل قطره های باران ِ کم رمق و لطیف بهاری که خوشحال از فرود آمدن روی ساقه گل، آن را نوازش می کنند و می سُرند... ژان گریه می کرد. مادیگلیانی دیگر پیش او نمی آمد... از اطاق دیگر صدای گریه نوزادی بلند شد. ژان انگشت های باریکش را روی صورتش کشید و اشک هایش را پاک کرد. زیر لب نجوا کرد: ((مادی... تو باید بچه خودتو ببینی...)) و به سراغ نوزاد رفت...
***

مادیگلیانی برگشته است... یک نوزاد تازه روییده روی دست های استوار پدرش... آرام می خوابد... دست هایی که اگر به لطافت دست های مادر نباشد اما بسیار امن و آرامش بخش است... مادیگلیانی کودکش را در آغوش گرفته است... ژان نزدیک آمد... دست روی شانه مادیگلیانی گذاشت... مادی برگشت و دست ژان را بوسید...
***
از چهره مدیر فروش نقاشی هایم باید چه چیزی را حدس بزنم... آه... نمی توانم بفهمم... آیا او واقعاً به فکر فروش تابلوهای من هست یا نه؟... اگر هست پس چرا از من تابلویی نمی فروشد؟... اگر نیست پس چرا مرا رها نمی کند؟... شاید او یک احمق بی عرضه وفادار باشد... اما وفاداری به چه درد من می خورد... باز هم نمی دانم که آیا او واقعاً به فکر من هست یا نه... خودم چی... به فکر خودم هستم یا نه؟... - ببین مادی... تو باید توی این نمایشگاه شرکت کنی... تمام پاریس آرزوی این رو داره که پیکاسو و مادیگلیانی با هم رقابت کنند... مادیگلیانی ته سیگارش را خاموش کرد و بطری ودکا را از جیب کتش بیرون آورد و سر کشید... - آه مادی... تو رو به خدا لااقل این قدر مشروب نخور... مگه یادت رفته دکتر بهت گفت اگه این جوری سیگار بکشی و مشروب بخوری تا آخر امسال هم زنده نمی مونی... تو هنوز خیلی جوونی مادی... لااقل به ژان فکر کن... به بچه ات... مادیگلیانی به سمت مدیر برنامه هایش برگشت... به سمت او برگشتم، نگاهش کردم... نگاهم کرد، انگشت اشاره اش را آرام روی بینی اش گذاشت و به سکوت اشاره کرد... ساکتش کردم... ساکت شدم، من نمی توانستم مادیگلیانی را عوض کنم، پس سعی کردم فقط مواظبش باشم، و البته برای شرکت در مسابقه ترغیبش کنم... پاریس... پاریس زیبا... مادیگلیانی مست و تلو تلو خوران به خانه بی در و پیکرش می رسد... روی زمین می افتد و می خوابد... خوابیدم روی زمین، به ژان فکر می کردم... داشتم به مادی فکر می کردم، من باید مادی رو به شرکت در مسابقه نقاشی ترغیب می کردم، این تنها شانس مادیگلیانی بود، و گرنه... می مرد... احساس می کردم به مرگ نزدیک ام، می خواستم برای ژان و کودکم چیزی باقی گذاشته باشم، ولی چیزی نداشتم... من یک نقاش فقیر بودم...
***
جمعیت کافه به سمت در برگشت. تازه وارد مرد آشنای همیشگی بود اما بدون سلام... بدون لبخند... بدون چمدانی از عشق... پشت بهترین میز کافه پیکاسوی معروف نشسته بود و به پیپش پُک های تمسخر آمیز می زد. مادیگلیانی جلو آمد. چشم در چشم پیکاسو دوخت. بی آنکه جهت نگاهش را برگرداند دست برد به سمت میزی که نزدیکش بود و بطری ودکا را برداشت و سر کشید. بطری را پایین آورد و به سمت پیکاسو گرفت. گویی به مبارزه دعوتش می کرد. پیکاسو پوزخند زد. مادیگلیانی همچون همیشه با حرکات موزونش قدمی به جلو گذاشت. دست به جیب جلیقه قهوه ای مندرسش برد و مداد کوچکی بیرون آورد. برگشت به سمت کاغذی که روی تابلوی اعلانات چسبیده بود و زیر اسامی شرکت کنندگان در مسابقه نقاشی نوشت: مادیگلیانی... برگشت به سمت پیکاسو. لبخند زد و دست هایش را از هم باز کرد. دست هایش مبارزه طلب بود و چشم هایش قهر انگیز... پیکاسو پیپش را روی میز گذاشت و بلند شد. به طرف مادیگلیانی رفت. دو نقاش بزرگ پاریس روبه روی هم قرار گرفتند. پیکاسو دستش را به سمت جیب مادیگلیانی برد، مداد را برداشت و زیر اسامی شرکت کنندگان، زیر اسم مادیگلیانی نوشت: پیکاسو... به سمت مادیگلیانی برگشت. نقاش فقیر لبخند زد. بطری ودکا را به هوا پرتاب کرد و بی آنکه در پی بازگرفتنش باشد از کافه خارج شد. پیکاسو بطری را روی هوا گرفت... جمعیت کافه از خوشحالی فریاد کشیدند و خندیدند... مسابقه آغاز شده بود... سوئین... دیه گو ریورا... کسلینگ... اوتریلو... پیکاسو... مادیگلیانی... همگی دست به کار شدند... مسابقه بزرگی است...
***
زمستان سرد پاریس... تالار گرم نمایشگاه بزرگ نقاشی خانم ها... آقایان... لطفاً توجه کنید... پرده برداری از نقاشی ها آغاز می شود... در میان جمعیت ِحاضر، من و کودکم به انتظار مادیگلیانی بزرگ ایستاده ایم، کجایی مادی من؟ چرا این قدر دیر کرده ای؟... خانم ها و آقایان، تابلوی آقای سوئین... پرده فرو افتاد... جمعیت دست زدند من امشب پولدار می شوم... مادیگلیانی در میکده ای به انتظار شروع مسابقه نشسته است... کمی دیر کرده ای مادیگلیانی... مسابقه شروع شده است... لطفاً یک گیلاس دیگه... تو مطمئنی که پول مشروبت رو می دی؟... تا حالا پونزده گیلاس ودکا خوردی... من امشب پولدار می شم... یکی دیگه بریز... کجایی مادی من؟... ... تابلوی دیه گو ریورا... عنوان: مکزیک ... در میان تشویق جمعیت حاضر دیه گو ریورا غرق در تابلوی خودش شده بود... خبری از مادیگلیانی نیست... یه گیلاس دیگه... پیرمرد عرق فروش پوزخندی زد و لیوان را پر کرد... مادیگلیانی نگاهی به ساعت انداخت، کلاهش را به سر گذاشت و راه افتاد... حسابی دیر شده... نباید این قدر مشروب می خوردم... الان میام ژان... الان میام... کجایی مادی من؟... پیرمرد عرق فروش به دو نفری که پشت میز بودند اشاره کرد... دو مرد قلچماق به دنبال مادیگلیانی به راه افتادند... او پول مشروبش را نداده بود... مادیگلیانی پولی نداشت... ... تابلوی آقای کسلینگ... عنوان: وحشت... تشویق... کسلینگ می خندد... سوئین عربده می کشد... مادیگلیانی هنوز نیامده است... دو مرد قلچماق به مادیگلیانی رسیدند... اولی او را با دست پس کشید و دومی با چوب ضربه ای به کتفش زد... خون روی زمین برف آلود پاریس پاشیده شد... ... تابلوی بعد... تابلوی آقای اوتریلو... وحشت... اوتریلو دست ها را به زیر کتف برده بود و با لبخند سبیلش را می جوید... ژان با سینه ای پر از دلهره کودکش را تکان می داد و به انتظار مادیگلیانی بود... ضربه چوب... سر مادیگلیانی شکست... توی جیب هایش را بگرد... اَه... مفلس عوضی هیچی توی جیب هایش ندارد... ... تابلوی بعد... پابلو پیکاسو... عنوان: مادیگلیانی...

پرده از روی تابلوی بزرگ کنار رفت و نقاشی پیکاسو پدیدار شد... خطوط درهم و بر هم جدیدی در نقاشی پیکاسو شکل گرفته بود... نبوغ بدیع و بی نظیر پیکاسو در ترسیم چهره مادیگلیانی حضار را به وجد آورد... ... مادی، کجایی... همین جام ژان، الان می آم، الان می آم... لگدی حواله شکم مادیگلیانی شد... خون بالا آورد... ... تابلوی پایانی... آمدئو مادیگلیانی... عنوان: ژان...

پرده پایین رفت... چره ژان با لباس آبی پدیدار شد... دست ها را به دور شکم برده بود و معصومانه نگاه می کرد... نگاه ها به سمت نقاشی بود و نقاش چشم های همسرش را زیبا کشیده بود... وقتی با روحت آشنا شدم چشم هاتو نقاشی می کنم... ... پیکاسو دست هایش را بالا آورد... شروع به دست زدن کرد... جمعیت با او همراه شد... گریه امان ژان را بریده بود... جمعیت یک لحظه از تشویق مادیگلیانی دست بر نمی داشت... اما... مادیگلیانی... مرده بود... ... شب هنگام... دختری با لباس آبی... با چشم هایی زیبا تر از تصور هر کس... خود را از لبه پنجره به میان حیاط پرت کرد... اثر اندام باریکش روی برف حیاط به جا ماند... ژان طاقت دوری مادیگلیانی را نداشت... ... پیرمرد بی مو... نگاهی به دیوار اطاقش انداخت... کوبیسم پیکاسو جهان را تکان داده بود... پیکاسوی رو به مرگ چشم گرداند روی نقاشی ها و گذشت و گذشت... تا رسید به نقاشی که از چهره مادیگلیانی کشیده بود... نقاشی بزرگی روی دیوار بود... خواست با خودش چیزی بگوید اما انگار کلمات توی گلوی نقاش بزرگ گیر کرده بود... چشم ها را بست... آرام گفت: مادیگلیانی... و مرد...
پ ن:
سورس اصلی روایت فیلم:
http://www.ajayeb.ir/modigliani/index.php
| |
+
نوشته شده در
Fri 3 Aug 2007ساعت 0:37 توسط بابک
|
این تندیس چشم خداست که یک روزی با احسان اعتمادی که خیلی رفیق است، یک ساعت تمام کنارش ایستادم و نگاهش کردم بی اینکه بدونم به چه دارم فکر می کنم یا چه چیزش اینجور میخکوب ام کرده.
شاید در ناخودگاه ام می دونستم که یک روزی در این اتاق در بسته و تنگ از چشم خدا هم دور می مانم یا می افتم.
کاش آنروز بیشتر نگاهش می کردم...
+
نوشته شده در
Tue 31 Jul 2007ساعت 21:3 توسط بابک
|
امروز امتحان داشتم . اونهم دو تا امتحان مردافکن.فیزیک و آناتومی. دم ِ دکتر رویز گرم فکر کرده بود میخواد سئوال کنکور طرح کنه .
خانه ات آباد مرد،،،،، 100 سئــــــــــوال؟!!!
والا تو کنکور هم 100 سئوال نمی دن . تازه این امتحان فینال هم نیست تازه پریلیمناری بود ،یه چیزی تو مایه ثلث اول.
به هر حال گذشت اما بیشتر از این ناراحتم که دکتر بی وفایی کرده و میخواد بره و فقط تا آخر این هفته استاد ماست. بعد از اون دکتر چوآ میاد که کیس مبهمی ِ واسه من ، اما دوستام میگن عشق و حال تمام شد به فکر خود باشید. (چه حالی هم کردیم با رویز ،میانگین 2 کویز در هر جلسه)
گاهی وقتها زندگی آدم رو واقعاً خسته می کنه . و من امروز خسته شدم ، خیلی خسته ، عصر که رسیدم نزدیک خونه وقتی که خواستم از ماشین (FX) پیاده بشم سرم خورد به سقف ماشین ، عینک ام افتاد دقیقاً زیر پام و له شد.
عینک ام شکست ، دلم هم .
بی وجدان اینجا هم که عینک پول خون یه آدمه ، اونهم یه آدم حسابی .
هر ماه یه بامبولی در میاد. این ماه کلی آمار گرفته بودم . حساب دخل و خرج و هزینه هام رو کلی ورانداز کردم.
اتفاقاً خیلی هم کمک ام کرد. آدم می فهمه چه کار کرده . از عذاب وجدانم ادم هم کم میشه .چون می بینه هیچ هزینه ایی نکرده که بیراه باشه و هر پولی که خرج کرده حقش بوده و اصراف یا حیف و میلی نکرده.
این ماه طبق برنامه ریزی کار کردم . خیلی راضی هم بودم. اما این اتفاقات که میافته واقعاً سخت میگذره.
آخه این دیگه نامردیه. از این گذسته ،هنوز دو ماه نیست عینک عوض کردم.
مجبورم مدتی با عینک قدیمی ام سر کنم تا از یه جایی تامین اعتبار کنم.
میدونم با این حرفها آدم حوصله سر بر میشه و غرغروو ، اما می نویسمشون تا بیفتن بیرون و جمع نشن ، اگه بزارم جمع بشن باز هم میشن آفت تو دهنم اونوقت این دکتره که شبیه خاله ریزه اس نیاد و هی میگه عزیزم سعی کن ریلکس باشی و بعدش بتادین به خوردم میده. به زخمی که تو دهنت باشه اگه بتادین بزنی اولش چشات خوب باز میشه ، بعد نیاکانت رو می بینی که پیاده و سواره دارن جلوت رژه میرن.
راستی یا من دیر فهمیدم یا این یک روش خیلی خوب و موثره ، هر روز کمی نفس عمیق بکشید اگر از یک عطر خوشبو و ملایم هم همزمان بو بکشید بهتره ، کلی آرامش میاره و از دلهره و اضطرابتون کم میکنه.
+
نوشته شده در
Mon 23 Jul 2007ساعت 21:58 توسط بابک
|