تبليغاتX
باز باران...

عزیزم ، خداوند که فقط خدای بچه درسخوان های با استعداد نیست ، خدا ، خدای آدمهای متقلب هم هست ، اما اگر عرضه هیچ کدوم رو نداری ، وای به احوالت چون تو اصلاً خدایی نداری.

پس چشم ات کور و دندت نرم ، خودت یه فکری به حال ِ خودت بکن.

+ نوشته شده در  Sun 15 Jul 2007ساعت 2:28  توسط بابک  | 

 اینروزها فقط دارم به خودم تعظیم می کنم . شوخ شنگم ، صبح ها وقتی که قدم میزنم خودم هواسم هست که به یک آهنگ و خیلی مصمم و پرانرژی راه میرم.

هر روز بلند به زندگی سلام می کنم. و یک روز درخشان رو برای خودم طرح می ریزم. 

به  همه اینها در یک لحظه رسیدم . در لحظه ای که همه چیز رو به خرابی می رفت تصمیم گرفتم شادترین استایل رو برای خودم در نظر بگیرم ، شاد و سرزنده و مغرور.

خدا کنه فقط به این زودی ها خسته نشم.

شما هم به خودتون کمی تعظیم کنید، به قول اونا که زیاد کتاب می خونن و حرفهای سخت سخت و علمی بلدن بزنن " به خودتون کردیت بدید"

آآآآآآآآی که حال میــــــــــــــــــــــده  

+ نوشته شده در  Tue 10 Jul 2007ساعت 22:52  توسط بابک  | 

 

 

همه چیز عالیه تقریباً ، می گم تقریباً چون همیشه اگر بخواهیم جایی برای شکایت یا شکر باقی است.

این آخر هفته آنقدر به من خوش گذشت که جای همه تون خالی بود.

شنبه شب با سامان و سس رفتیم بیرون شام خوردیم . یه شام شاهوار در یک  جای خیلی خوب و اعیون .

یکشنبه هم تیم بسکتبال دانشگاه مسابقه داشت و طبق برنامه سکشن ما هم باید برای دیدن و تشویق حاضر میشدن . جالبه ،با اینکه یه چیز اجباری هستش ،خیلی جذاب و هیجان انگیزه. اینو همه میگن .

مسابقه با تیم دانشگاه U.S.Tبود که سال پیش به اختلاف یک پوینت ما رو شکست داد و به فینال رفت و در آخر هم قهرمان شد.

اما اینبار جنگآوران UE شکستی رو بهشون تحمیل کردن که حالا حالا ها یادشون بمونه.

اینجا مسابقات بسکتبال دانشگاه ها یه چیزیه مثل لیگ برتر در فوتبال ایران. نمی خوام با NBA  مقایسه اش کنم اما از لحاظ سیستم برگزاری به هم شباهت دارن و مردم عادی هم بازی ها رو دنبال می کنن.

علاوه بر بسکتبال کلی هم رقص و آواز دارن برای بین کوارتر دوم و سوم .

و چیر دنسر های هر تیم رقص های جالبی رو انجام میدن.

 

 بعد از بازی دانشگاه با دو تا از هم کلاسهای ایرانی ام به استادیوم نینو اکینو رفتیم . گفتن تیم کشتی ایران داره اونجا مسابقه میده .

انجا هم خیلی خوش گذشت و شش بار سرود ایران خوانده شد . احساس خیلی خوبی  به آدم دست میده.

از کشتی گیر ها کسی رو نمی شناختم هر چند هم این که هم وطن هستند و افتخار آفرین برای همه عزیز و دوست داشتنی هستند . از مربیان آقای صیف پور که بزرگ کشتی ایران ِ و آقای طلایی رو  که خودش کشتی گیر بسیار خوبی بود و الان مربی شده را می شناختم .

آقای پیر ایرانی مجری قدیمی ایران رو هم دیدم و باهاش حرف زدم ، بسیار آدم نازنینی است . گفت توی خبر ایران از دانشجوهای ایرانی رشته های پزشکی و دندانپزشکی هم  تشکر کردم . من هم که هنوز دستمال قرمز با آرم UE به سرم بسته بود گفتم آقا پیر ایرانی کاش می گفتی امروز  UE  هم UST  رو هفتاد و سه به شصت و یک برد J

 

اما شب که رسیدم خونه خیلی غصه دار بودم چون دکتر رویز نیم پوینت هم به خاطر برد در بسکتبال یا کشتی به کسی نمیده. من هم که یک کلمه درس نخونده بودم و از خودم شرمندگی داشتم . نشستم تا  نصفه شب درس خوندم .

و امروز که دوشنبه است  عشق و حال آخر هفته به کام ام زهر مار نشده چون امتحان ام پرفکت شد J

اما دیگه از این غلط ها نمی کنم چون همیشه آدم خوش شانس نیست و به بی خوابی و استرس اش هم نمی ارزه.

 پ ن :

 

این هم یکی از رقص های دانشگاه ما که با 18 قهرمانی در ورزش هم حرفهای زیادی برای گفتن داره و جز خوبهای این کشور به حساب میاد.

 

 

w-a-r-r-i-o-r-s

we are the warriors and we're the best

don't you try to put us on a test,

cause we're gonna rise on top of all the rest

Oh UE warriors !

Stop look and listen

See the UE warriors

+ نوشته شده در  Mon 9 Jul 2007ساعت 17:40  توسط بابک  | 

از این یارو که تو آینه است خجالت می کشم . دارم تلاش می کنم امشب رو بیدار بمونم تا کمی از خجالتش در بیام .

بد جور از دست ام ناراحت شده ، و من  واقعاً هیچ بهانه ای براش ندارم

+ نوشته شده در  Sun 8 Jul 2007ساعت 23:51  توسط بابک  | 

 

 

وقتی به هم کلاسی ها سلام و وقت به خیر می گم ،آنهم با لبخند،

وقتی که وسط یک خیابان شلوغ ؛ توی دود و دم ماشین ها ، آنجایی که صدا به صدا نمی رسه ، با صدای بلند "گل پونه ، نعنا پونه " می خوانم ،

وقتی سر کلاس ورزش آنقدر غرق در بازی میشم که کلاس بعدی ام رو آب می بره ،

همه اینها یعنی اینکه من، حالم کاملاً خوب است.

چند روز مهم رو از دست داده ام به خاطر اینکه مریض بودم ، اما فرصت های زیادی هنوز هست،

فقط باید کمی سخت تر کار کنم،

حالا وقت اینه که بازی رو برگردونم ، واین کاریه که من می تونم انجام بدم و ازش لذت می برم.

 

 

 پ ن:

-خودم می دونم که این عکس هیچ ربطی به هیچی ندارد .اما حال می کنم اینجا باشه . جلوی چشم ام.  

 

 

+ نوشته شده در  Wed 4 Jul 2007ساعت 1:9  توسط بابک  | 

هیچ کسی درد دیگری رو باور نمی کنه ، مگر اینکه خلافش ثابت بشه.

 

توی این شرجی و گرما قلب من  سرما خورده.

دیشب در حالی که داشتم می مردم ، داشتم فکر می کردم که دولت فیلیپین از مرده من چند کاسب میشه و چند روز طول میکشه تا منو به صاحبم پس بدن.

 اما آخرش  با هزار بدبختی صبح شد ، و ملاحظه شد که من نمرده ام و باید درس بخونم واسه این دوشنبه که بازهم امتحان آناتومی دارم و دولت فیلستان هم به نوایی نرسید.

خلاصه ...

حالم اصلا خوب نیست ، نه روحی نه جسمی . حجم درسها و کارهای عقب افتاده ام داره از حجم کره زمین بیشتر میشه .و توی این بی برقی یکی هم تو من پیدا شده هی نق میزنه .

 

اَه ....

بس کن حرف نزن ،

خسته ام غر نزن...

 

+ نوشته شده در  Sun 1 Jul 2007ساعت 12:20  توسط بابک  | 

كاش هر ماه ، روزي به‌نام روز شادي داشته‌باشيم.

روزي كه همه بايد بخندند. از خاطرات خوش بگويند. براي هم جملات محبت‌آميز بنويسند و ...

ماهي يك‌بار خنديدن و نشاط ...چقدر عالي!

 

این را خواهر فروغ خواسته، این واقعاً معرکه است . مخصوصا برای منی که باید  همیشه آگاهانه هر ابجکت استرس آور و ملال انگیز رو از خودم دور کنم ، تا این قیافه عبوس مثل نقابی بر من صورت ام حک نشود ،تا خنده ام افسانه نشود. من از جنس آدمهایی هستم که شادیشان را باید بسازند ، شادمانه ها برایشان اتفاق نمی افتند بلکه شادی هایشان را خودشان خلق می کنند.

دوست دارم ورای همه چیز دنیایم را غرق  خنده و شادی و رقص ببینم. این ویدئو برای روزی که همه می خندند برای روزی که دنیای ي شادی دارم  ،برای روز شادنوشی و دلخوشی .

 

">

+ نوشته شده در  Sun 24 Jun 2007ساعت 16:30  توسط بابک  |