تبليغاتX
باز باران...
یکی در مدرسه ما ثبت نام کرده  که همشهری من است. بی تعارف ، آدم مزخرفی است و زیاد حرف میزند.

کمکش کردم چون غریبه است اما در اولین فرصت باید دک شود و یک جایی میان مرده ها برای خودش دست و پا کند.

امروز فرنی هم داریم. اگر میل دارید کاسه هایتان را به ششصد و ده بفرستید :)

+ نوشته شده در  Thu 21 Jun 2007ساعت 8:29  توسط بابک  | 

دیشب دلم می خواست با کسی حرف بزنم . کسی که دوستش داشته باشم . شکر خدا اینجا که یار موافق کیمیاست ، شاید هم بالاتر از کیمیا. با این حال هم دنبالش گشتم ، نبود که نبود. یادم آمد یکی هست که گهگاه حال میکنه و یه هدیه میفرسته. بهتر از خودش هم نبود. رفتم سر وقت سجاده . خجالت کشیدم . پر از خاک نبود اما بوی خاک و خل میداد. سجاده رو شستم ، نشستم بالا سرش . منتظرش شدم تا خشک بشه .  مثل رفتن به یک دیت بی قراری کشیدم. سجاده خشک شد ، هیچ وقت نشده بود مثل الان دلم هوس داشتن یک عطر شاه عبدالعظیمی توپ را داشته باشد. خدا کنه ،خدا هم با بولگاری صفا کند هر چند با همه اسمش برای سجاده  در برابر اون عطرهای شیشه فسقلی هیچ حرفی برای گفتن نداره.

الله اکبر ، مهربان

ایاک نعبد عشقی

ایاک نستعین ،

و دمت گرم رفیق

شب روشنی بود ، روشن و صمیمی و آرام . امروز هم روز خوبی بود، با  دکتر رویز ،کلاس داشتم . استاد درس آناتومی . یک آدم عشقی و بی ادعا و صمیمی ، به شرطها و شروطها.فقط زیاد درس می پرسد . آنقدر که دیگه آدم  کلافه میشه ، 

بعد از مدرسه داشتم پیاده مقداری از راه را گز میکردم ، که باران گرفت . صبح هوا صاف وآفتابی بود ، من هم چتر همراه نبردم. باران دو دستی بر سرم بارید . حدود ده دقیقه زیر باران راه رفتم از جلوی خانه  آن مرد که دو  تا مرغ  عشق دارد هم رد شدم. مرغ عشق ها هم توی تراس کنار گلها با ساز باران، ترانه باد می دادند. عجب ، انگار آنها هم بی خیال قفس شده اند ،

میمرم باریدن ات را، عشقی...     

پ ن :

-فروغ جان ،آقا حالش خوب است و خوش است به خوشی دوستان.

- رفیق نیلو ، یادگاری رسم قشنگی است.از شما مهربانی در دل ما به یادگار مانده. ما چه بکنیم به تلافی ؟!! خودمان هم نمیدانیم.

-بارسین جان ، ما فقط دو لینک مشترک داریم ، که از قضا من آن دو تا را هم تقریباً نمی خوانم ، فقط موسیقی هایشان را دوست دارم. وبلاگ ملکوت با آن اخبار بی بی سی و آن نقدها که می نویسند انقدر برایم استرس ایجاد میکند که اصلا نمی خوانمش. مگر به پر و پای شجریان و لطفی و مشکاتیان بپیچد.از کجا دیگر شما به سلیقه من پی بردید . من نمی دانم.

 

+ نوشته شده در  Wed 20 Jun 2007ساعت 19:7  توسط بابک  | 

 

ساراي درياها کمک کن
ساراي قلبم را بيابم
از کوچه هاي بي ترانه
داراي سارا را بيابم
ساراي قلبم عشوگي کن
نازانه داراپروري کن
سرمه فراوان تر به مژگان
تا راه دريا را بيابم
مستم ولي تنها همين نيست
يعني گناهم اصلاً اين نيست
شيطان کمک کن تا گناهم
ساراي دريا را بيابم
دارا لب دريا و سارا
به به چه ترکيب قشنگي
پايان اين ترکيب زيبا
بايد که سارا را بيابم
سارا به خسرو يا به فرهاد
حتي به مجنون دل نبندي
من مي روم يک صبح خوشبو
جايي که دارا را بيابم

 

+ نوشته شده در  Sun 17 Jun 2007ساعت 17:22  توسط بابک  | 

تا چند ساعت دیگر باید فرودگاه باشم. ساعت پنج صبح من در آسمان هستم . همان آسمانی که مال من است،هر کجا هستم ،باشم.

خوب می دانم که دلم تنگ می شود برای شهری که روزگاری خیلی  دوستش داشتم. حتی با اینکه آفتاب لعنتی تابستونش  روح آدم رو هم می سوزونه ، حتی با اینکه ساختمون شیک و بلند بالا نداره ، حتی با اینکه  یک سی دی بابک بیات یا کیهان کلهر  رو هم نمیشه اونجا پیدا کرد . همین الان داشتم غصه میخوردم که شهر ما قطار نداره که مسافری از اونجا رد بشه و مزرعه های گندم رو ببینه و قتی که گندمزارهامون  سر سبزه و باد ساقه های گندم رو برقص در میاره ، تا کسی آب ِ آبی دز رو ببینه و پلی که قدیمی ترین پل دنیاست که تا الان زنده مونده و مردم از روش رد میشن.

 

دلم تنگ میشه برای مادری که فرشته است و پدری که مرد ترین مرد دنیاست. پدر و مادری که دست هاشون همیشه بوی رحمت و برکت میده.خواهران ام و برادرم که عزیزان ام هستند و عسل خانومی که شیرین زبان است.

و دوستانی که مهربانند و با محبت.

برای حمید که اندازه همه دنیا صبور است  برای محسن و مهران که همیشه به گردن ام حق دارند ،  برای حسن که از دوران جنینی با هم رفیق هستیم برای مهدی ها. برای دوست مهربان ام فروغ که با حفظ سمت خوهر بزرگوار من است و نیلورانه که لبخند اش و مهربانی اش یک خورشید تازه و امید را به  اطرافش هدیه می دهد. برای مصطفی که قرار است  کارگردان بزرگ و معروفی شود و رضا خان بهادر که شعر جاری است.  

 

برای همه تان دعا می کنم که  هر جا هستید دلتان شاد و مالامال ِ نور امید باشد و هر چه از خدا می خواهید بهترین اش برایتان مقدر شود.

 

گور بابای فاصله ها ، مهم اینه که ما همیشه با هم دوست ایم.

فراموش ام نکنید که همه دلخوشی ام هستید.  

+ نوشته شده در  Sun 10 Jun 2007ساعت 4:22  توسط بابک  | 

تعطیلات تمام. برمیگردیم.

 

+ نوشته شده در  Wed 6 Jun 2007ساعت 22:6  توسط بابک  | 

 

براي بار دوم " سمفوني مردگان" رو خواندم  با اينكه نويسنده اش را و بعضي جاهاش رو  زياد دوست ندارم. اما چيزهايي در اين نوشته هست كه باهاشون حال ميكنم  و برام خاطره ساز هستن.

تا چند روز ديگه بايد رخت و بساط سفر رو آماده كنم . باز هم وقته رفتنه. از رفتن ام زياد ناراحت نيستم چون به دنبال هدفي هستم اما بيشتر از اينكه به فكر رسيدن به هدف باشم و براي رسيدن تلاش كنم ، از اينكه اين فرصت يادگيري و تجربه اندوزي دارم خوشحالم. و فعل تلاش و كوشش در جهت يادگيري رو خيلي بيشتر دوست دارم تا نتيجه را. و چشمي كه به نتيجه دوخته شده صرفاً به خاطر تعهد و وظيفه ايست كه به گردن دارم.

ترم جديد درسهاي سنگين تري دارم و واحدهاي زياد تري  هم براش در نظر گرفتن به همين خاطر با برنامه اي حساب شده بايد عمل كنم . هر چند تا حالا هيچ وقت به برنامه ريزي زياد اهميت نداده ام و هميشه فقط به سختي كار كرده ام . اما حالا به اين نتيجه رسيده ام كه  بايد كمي هم فكر كرد و برنامه داشت و گرنه كلي از انرژي بيهوده سوخت ميشه و بدون ايده و برنامه راندمان پايين مياد. از نظر من كلاً  علم آمار ،خيلي خسته كننده ولي كار آمده كه  بايد بيشتر  ازش استفاده كنم. ( اينجا ياد دوست مهربان افتادم كه ذاتاً مدير است  و دوست داشتم هميشه باشد و  او فكر باشد و برنامه بدهد و من دست باشم و اجرا كنم)   

 مخصوصاً نسبت به وقت بايد بيشتر فكر كنم كه هم بيشتر كار كنم و هم بهتر  استراحت و تفريح كنم.

اين اصلا خوب نيست كه من به سازماندهي كردن كارهام و كلاً مديريت علاقه ندارم . اما اين  مهارتي است كه بايد با كار كردن آگاهانه و تمرين، آنرا در خودم تقويت كنم.

امسال مي خوام ورزش منظم رو به برنامه ام اضافه كنم . البته به جاي ورزش بهتره بگم بازي.  چون از ورزش خسته ميشم اما از بازي لذت ميبرم. و تغذيه خوب . بايد بيشتر به تغذيه ام اهميت بدم.

 

براي اين وبلاگ هم فكر هايي داشتم و دارم. مي خواستم به آدرس جديدي منتقل اش كنم  تا از دست خواننده هاي اندكي كه  منو ميشناسند فرار كرده باشم  و بتونم راحت از سياه و سفيد و خاكستري روزگارم  و آنچه بر من ميگذره بنويسم. اما فعلا منصرف شده ام  و فقط مي خوام  دستي به سر و روي اين صفحه بكشم و يك هِدر  براي عنوان اش درست كنم و كمي لينكدوني رو سر و شكل بدم و تا زماني كه مي تونم اينجا نفس بكشم اينجا مي نويسم و هر جا كه ديدم  اينجا تمام من رو راضي نمي كنه قطعا به آدرس  جديدي نقل مكان مي كنم.

 

 

     

+ نوشته شده در  Wed 30 May 2007ساعت 1:9  توسط بابک  | 

امشب یاد بیژن افتادم ، و اینکه وقتی ازش می پرسیدن چه پرنده ایی رو دوست داری ؟ می گفت : "کلاغ".

و هزار جور دلیل برای این دوست داشتن پیدا کرده بود..البته دلایل اش برای من هیچ وقت  مهم نبودن . چون من هیچ وقت دنبال دلیلی برای دوست داشتن نیستم . چون دوست داشتن که دلیل نمیخواد!!!

اما پرنده مورد علاقه من قناری ِ . آنهم قناری سفید. فقط سفید.

و کلاغ؛ به خاطر بیژن و کلی خاطره...

+ نوشته شده در  Mon 28 May 2007ساعت 7:50  توسط بابک  | 

 

فقط دارم ول می چرخم به دور خودم ، اصلاً هم ناراحت نیستم. چون این از خیلی کار ها بهتره !!!

 

+ نوشته شده در  Sat 26 May 2007ساعت 0:42  توسط بابک  | 

عاشق يا متنفر بودن از چيزي يا كسي، فقط و فقط به خود شخص  بستگي داره. اما وقتي  حرف از تعهد مياد ديگه قضيه فرق ميكنه و فرقي هم نمي كنه تعهد شفاهي ، كتبي، و يا اخلاقي باشه .

و بدِ روزگار اينجاست كه بعضي  از آدمها يعني خيلي هاشون متعهد نيستند.و راهي هم نيست  كه آنها رو متعهد كرد. چون باز هم از بدِ روزگار اين توپي است كه در زمين ما نيست.

 

+ نوشته شده در  Fri 25 May 2007ساعت 7:26  توسط بابک  | 

 

 

 

قاصد تجربه هايي همه تلخ

با دلم مي‏گويد

كه دروغي تو ، دورغ

كه فريبي تو ، فريب ...

 

+ نوشته شده در  Tue 22 May 2007ساعت 11:18  توسط بابک  |