تبليغاتX
باز باران...

 

"بادبادك‏باز" را ديروز و وديشب تقريباً يك نفس خواندم ، فوق العاده است ، يك شاهكار . اين  كتاب را هديه گرفته ام. يكي از عزيزترين هديه هايي است كه تا حالا گرفته ام با آن يادداشت خوش خط و دوست داشتني در گوشه ي بالا و سمت ِ چپ صفحه اولش كه نوشته "به پسر خوب و دوست مهربان" و بعد امضا و تاريخ.از بابت اين نوشته ي يادگاري هميشه احساس خوبي بهم دست مي دهد يا به نوعي احساس غرور مي كنم . اما هديه اصلي را از خدا گرفته ام. هديه اصلي كسي است كه كتاب را به من هديه داده.و آن يادداشت  هميشه يادم مي آورد به خاطر هديه هاي خدا بايد قدردان باشم.

 

ديروز كلي موسيقي گوش دادم . "به تماشاي  اّب هاي سپيد "  را كه از حسين عليزاده است . اما اين موسيقي را فقط در ايران مي توانم گوش بدهم . چون اگر در آن اتاق  كوچك در آن دور دست دنيا اين موسيقي را گوش بدهم ديوانه خواهم شد و دلم را حسابي پژمرده  و ريش مي كند. الان هم دارم "باران "  را از كيهان كلهر گوش ميدهم. يك موسيقي فوق العاده است. توي دلم غوغا مي كند اين موسيقي.

 

روزگارم خوب است . بسكتبال تماشا مي كنم و لذت ميبرم . صبا باتري به زيبايي رايان قطر را برد و رفت به فينال.  الان هم فوتبال نشان مي دهند. چلسي دارد با  منچستر بازي مي كند . خيلي دوست دارم چلسي ببرد. راستي بازيكن محبوب ام در چلسي كاپيتان جان تري است.

 

امشب اگر باز هم مهماني و عيادت و قرار هاي يك دفعه ايي  برقرار نشوند مي خواهم ‍ كمي ژنتيك بخوانم و "سمفوني مردگان" را شروع كنم.

شب ها كم مي خوابم و خيلي خيلي  دير وقت .  دلم ميخواهد كمي ورزش كنم اما كاش هواي اينجا انقدر زود گرم نمي شد. از دست اين آفتاب سوزان نميشود از خانه بيرون رفت.

بهرحال همه چيز خوب است ، فعلا . اما چند روز آينده روزهاي پر استرسي خواهد بود ،به هزار و يك دليل.

 فعلا حوصله اش نيست  كه خودم را عذاب بدهم مي خواهم تا ميشود در زمان حال سير كنم و به خودم حال بدهم.

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 20 May 2007ساعت 0:6  توسط بابک  | 

 

روي قلبم حجم انبوه و نا مرتبي از دلتنگي جمع شده . هيچ كس اينو نمي فهمه.

دلم براي يك شب خيس

يك مشت اسمارتيز رنگي و شادي بخش

يك آدم عشقي ، رنگي، و عطري

يك كافه لاته ، يك  پاي سيب  و يك سيگار

تنگ  شده

دلم يه رفيق تمام وقت مي خواد

از همان ها كه دير نميان  و زود نميرن

 

+ نوشته شده در  Wed 16 May 2007ساعت 6:54  توسط بابک  | 

وقتی گوشی برای شنیدن نیست ، چه حرفي براي  گفتن مي تواند وجود داشته باشد!!

+ نوشته شده در  Wed 16 May 2007ساعت 4:59  توسط بابک  | 

ستاره مال ِ ستاره اس

نه يه ماه ِ رنــگ پريده

همين!

 بايد بري پي كارت ،مشتي!!

+ نوشته شده در  Sat 5 May 2007ساعت 3:26  توسط بابک  | 

تا وقتی آدمهایی را که دوست دارم فراموش ام نکرده اند، من برنده ِ برنده هستم ، همان كه تو مي خواستي . يادت هست ؟!! 

+ نوشته شده در  Thu 3 May 2007ساعت 17:27  توسط بابک  | 

عشقهاي خنده دار ِ ميلان كوندرا را خواندم . كتاب جالبي است كه ترجمه سليسي ندارد .(البته اين يك نظر كاملاً شخصي است)سانسور و محافظه كاري در برگردان كتاب بيداد مبكند. خيلي وقتها رفتار شخصيتها و وقايق داسانها را به ميل و با تخيّل خودم بازسازي ميكردم تا قابل درك باشد و بتوانم به نقطه نظري برسم. روزهاي پر استرسي دارم . اما تمام اظطراب و نگراني هام رو پشت آرامش رفتارم پنهان ميكنم . با عسل خانوم و عروسك قشنگش كه بيتا صدايش ميكند بازي ميكنم تا سرگرم باشم و به آرامش برسم ،جوري با هم بازي مي كنيم كه گويي اين تمام وظيفه ما در دنياست ،و ما چه وظيفه شناس هستيم . وقتي با صداي بهروز وثوقي حرف ميزنم عسل خانوم از خنده ريسه ميرود ،به عسل خانوم ديكته ميگويم و وقتي مشق مي نويسد بايد برايش بخوانم تا تكاليف اش را انجام بدهد.اين عادتش من را ياد ِ بچه گي هاي خودم مي اندازد . بازهم انگار قسمت نيست من اصفهان را ببينم ، شايد شنبه برگردم خانه خودمان . تا ببينيم چه مي شود!!!فعلا كه روزگار من شده رفتن و رفتن اما هيچ نشاني از رسيدن و پايسته گي نمي بينم . شكايت نميكنم چون گفته اند حق نداري شكايت كني از طرفي هنوز هم خسته نيستم تا به كناري بايستم و به پشت سرم نگاه كنم پس فعلا ادامه راه را مي روم ...
+ نوشته شده در  Thu 3 May 2007ساعت 6:25  توسط بابک  | 

روزهای خیلی خوب و آرام و شادی  را در حال سپری کردن هستم هر چند به لبخند زدن عادت ندارم اما خودم خوب می دانم چقدر حالم خوب است و شادم.

دیروز با را با فروغ ِ نازنین بودم که زن فوق العاده ایست  با شخصیتی قوی و مستحکم ،و مهربانی  و محبتی  که وقتی در کنارش هستی از شوق دست و پای آدم  میلرزد. از هر دری باهم حرف زدیم از گذشته و از آینده . از ایده هایمان گفتیم . روز قبلش هم با نیلوفرانه بودم . بسیار زیبا ، شاد و مهربان است . اصلاً هم تپل مپل نبود . قبلن فکر میکردم باید یک آدم تپل وسرخ و سفید و  خندان باشد. با هم سینما رفتیم ، هدیه های فوق العاده ای گرفتم ، با هم  گپ زدیم و لذت بردیم . از دوستی ها و  دوست داشتنی هامان گفتیم و از تنهایی هایمان . و اینکه تنها بودن  خوب نیست و تنهایی فقط مال خداست. درباره فروغ جان حرف زدیم که  خواهر بزرگتر ماست و من و نیلوفر خواهر و برادرهای کوچک تر هستیم و چقدر خواهر بزگترمان را  دوست داریم.  اما  حیف شد که علیمان را ندیدم  اشتیاق زیادی برای دیدنش داشتم ،  امیدوارم هر جا هست  دلشاد باشد.

شبها تا دیر وقت روی داستانها و فیلمنامه های مصطفی کار میکردیم که حس خوبی به من می داد.

داستانها ی خوبی می نویسد . با یکی از دوستهای مصطفی جان هم آشنا شدم و از هم صحبتی اش لذت بردم . محمود گودرزی نام اش است و مترجم بسیار خوبی است م ومطمئن هستم در کارش بسیار موفق خواهد شد و بزودی اسمش را روی کتابهای زیادی خواهیم دید.آدم فرهیخته ایست و  خیلی هم دوست داشتنی و با محبت.  

امروز انقلاب بودم  و  کلی کتاب خریدم . چند کتاب و دیکشنری مربوط به درسم و چند رمان خیلی خوب که برایم جالب بودند. بابا لنگ دراز را هم که صد بار خوانده ام دوباره خریدم چون برای ام خاطره انگیز است.

امروز آخرین روزی است که تهران هستم و فردا تهران را با خاطراتی خوب -خاطره روزهایی شاد و بارانی  - با دلی شاد و سری خوش ، ترک می کنم و به دیدن خواهر جان میروم. امیدوارم که سفری هم به اصفهان داشته باشم.

 

 

 

 

 

  

 

 

+ نوشته شده در  Mon 30 Apr 2007ساعت 21:10  توسط بابک  | 

زیر بارانی دوباره، با چه شوقی قدم زدم امشب  . خیس خیس  شدم . بر خودم میلرزید اما نه بزرگی شهر نه از بد اخلاقی آدمهاش نمی ترسیدم.

امشب هدیه خدا بود . با مامان فروغ رفتیم شهر کتاب و کتاب خریدیم و سی دی.

به تماشای آب های سپید ِ حسین علیزاده و باران کیهان کلهر رو خریدم و چهار کتاب خوب با دست نوشته های زیبای مادر هدیه گرفتم.

امشب چه  کودک بودم .چه حس خوبی دارد . چه امنیت و آرامشی دارد با مادر بودن.

تنها یک مادر است که با این صبوری و متانت ورراجی های فرزندش را تحمل میکند. و من ِ کودک با مزخرفاتم گوش ِ مهربان مادر را آزردم .

شب خیلی خوبی بود و آسمان چه سخاوتمندانه بر من بارید.

 

 

+ نوشته شده در  Sat 28 Apr 2007ساعت 7:14  توسط بابک  |