يك هفته ايي هست كه ايران هستم ، آدم هايي را مي بينم كه دوستشان دارم و آنهايي كه دوستشان ندارم.
با همه حرف ميزنم و لبخند ميزنم ، گاهي از ته دل و خيلي وقتها زوركي و تصنعي . بهرحال هميشه لبخند ميزنم چون مي خواهم همه خستگي هايم را اينجا خالي كنم و برگردم . سئوالهاي زيادي از من مي پرسند اغلب سئوالهاي دور و بري ها از نوع غذاها و غذا خوردن ها و شكل و قيافه هاي فيليپيني است. شايد به چيزي به جز اين نمي توانند فكر كنند.
نمي دانم آنهايي كه بعد از چندين سال به ايران بر ميگردند چه جور ي خودشان را وفق مي دهند اما براي من با اين مدت كم كه اينجا نبوده ام گاهي وقتها واقعاً سخت ميشود . شايد به خاطر اين است كه من اصلا ارتباطي با ايراني هاي بيرون از كشور نداشته ام و طي يكسالي كه در فيليپين بودم همه چيز در قالب يك برنامه مشخص بوده و چيزي غير از آن نبوده ، اين همه تعارف بي جا و پر از ريا ،اينهمه تملق ، در بسياري از موارد دو رويي ها سخت آزارم ميدهد .
خيلي ها هم طعنه و كنايه ميزنند ، شايد فكر مي كنند با كوچك كردن يك نفر خودشان بزرگ مي شوند اما اين ديگر چه خيال باطلي است .
وقتي تصميم گرفتم براي تعطيلات برگردم ايران هيچ كس به جز دوست مهربان نمي دانست . وقتي هم كه رسيدم همه فاميل و دوستان را سرزده ملاقات كردم به همين دليل مهامان هاي زيادي به خانه ما نمي ايد . در اين جند روز تقريباً همه را ديده ام .
از فردا ميخواهم كتاب بخوانم و اگر پا داد كمي از درسهاي ترم بعدي بخوانم .
يك يا دو هفته ديگر بايد بروم تهران . اما نمي دانم كجا بروم دلم نمي خواهد مزاحم كسي باشم . از طرفي اگر دوستانم بفهمند در هتل و مهمانخانه هستم كلي از دستم شاكي ميشوند ، شايد هم نشوند J!!
دلم ميخواهد حسابي بگردم براي خودم ، اما هيچ جا نمي روم و هميشه توي خانه هستم .اينجا هم غريبي مي كشم بعد از فقط يك سال چقدر غريب شده ام . اين بار كه بروم براي چندين سال نمي توانم برگردم آن وقت ديگر شايد كسي را براي سلام و عليك هم پيدا نكنم ، اما مهم نيست برايم. همين كه دوستاني دارم كه نا ديده اما عزيز و دوست داشتني هستند خيلي خوب است و با اين كه هيچ وقت با من نيستند هميشه يادشان همراهم هست و به من احساس خوبي مي دهد . ديگر فرقي نمي كند كه ايران هستم يا هر كجاي ديگر ، من دوستان خوبي دارم كه هميشه با من هستند .
برايشان خير و خوبي و شادماني آرزو مي كنم.
اما خیلی بهتر از زمان حکومت ما از ملک تنهایی و کنام ما نگهداری می کنند.
اینجا احساس آرامش خاطری دارد که جایی دیگر ندارد . انگار زمین اش در زیر پایم سفت تر است. همه چیز خوب است اما اینترنت به طرز بدی کم سرعت است. با اینکه کمی گیج ام و کمی خنگ شده ام و بعضی چیزها را نمی فهم که باعث می شود گاهی به من می خندند و گاهی لکنت زبان دارم اما خوشحال ام.
آدم خنگ باشد اما کنار خانواده اش باشد باز هم خوشبخت است . مگه نه ؟!!!
هر چند ساعت میام و صفحه ات رو تازه می کنم ، شاید این نقطه ته خط تبدیل شده باشه به نقطه سر خط.
من خیلی وقته یاد گرفتم چیزی که گفتن اش دردی رو دوا نمی کنه ، همون بهتره که هیچ وقت گقته نشه ، فقط همین قدر بگم که دلم به نزدیکی این مجاز ِ پر اعجاز تو خوش بود . اما انگار این هم ازم گرفته شد .
حالا دارم تمرین می کنم برای وقتی که خاکستری تبدیل میشه به خاکستر.

Almost heaven, west virginia
Blue ridge mountains
Shenandoah river -
Life is old there
Older than the trees
Younger than the mountains
Growin like a breeze
Country roads, take me home
To the place I belong
West virginia, mountain momma
Take me home, country roads
All my memories gathered round her
Miners lady, stranger to blue water
Dark and dusty, painted on the sky
Misty taste of moonshine
Teardrops in my eye
Country roads, take me home
To the place I belong
West virginia, mountain momma
Take me home, country roads
I hear her voice
In the mornin hour she calls me
The radio reminds me of my home far away
And drivin down the road I get a feelin
That I should have been home yesterday, yesterday
Country roads, take me home
To the place I belong
West virginia, mountain momma
Take me home, country roads
Country roads, take me home
To the place I belong
West virginia, mountain momma
Take me home, country roads
Take me home, now country roads
Take me home, now country roads
امروز آخرین روز کلاس زئولوژی بود . درس غده و هورمون داشتیم. بعد از کلاس بادکنک امضا کنون داشتیم. یک بادکنک ِ آبی هم به من دادند تا به فارسی رویش چیزی بنویسم . من هم نوشتم:
هر کجا هستم باشم ،
" آسمان مال من است "
چند ساعت هنوز به سال تحویل مانده ، هفت سین کوچکی روی میز چیده ام با سبزه یی که با ماش درست کرده ام و هنوز کامل سبز نشده است .
مثلاً حالا لحظه سال تحویل است برای من ، چون در زمان واقعی سال تحویل توی راه مدرسه هستم .همیشه لحظه سال تحویل حال عجیبی به من دست میده ، یه حسی مثل وقتی که کارنامه مدرسه را میخوای بگیری ، یه ترس و اضطراب و دلتنگی خاصی برای من داره .
انگار داره قیامت میشه،
همیشه در دقایق آخر سال، با عجله سال رفته رو مرور می کردم و برای سال جدید یک چشم انداز تنظیم می کردم.
تند و تند برای خودم آرزو می کردم . دعا می کردم، برای همه. هر کس که دم دست میاد براش دعا می کردم . از خانواده گرفته تا دوستان تا معلم هایی که داشتم . تا مغازه دارهای محل ، حتی دعا می کردم همیشه استقلال ببره و بعد از بازی با پرسپولیس من برم تو وبلاگم بنویسم " آبیته".
برای کشاورزها برای دامدارها ، برای بچه های یتیم برای کارگر ها برای همه دعا می کردم .
اما امسال هیچ دعا و آرزویی برای خودم ندارم ، خدایا در این سال نو هر چه برای من مقدر کرده ای حق است ، و هر چه بر من بگذرد را تسلیم و مطیع ام بی ذرّه ای کج خلقی یا شکایت. این بار تنها یک آرزو دارم ،آنهم برای دوست مهربانم که روزگار بدهکارهای زیادی بهش داره .
خدایا من بنده ی خوبی نیستم ، اما تو که خدای خوبی هستی ، از تو میخوام که هرخواسته ی خیر و آرزویی که در دل داره به بهترین حالت براش محقق کنی ، خدایا این رو فقط از تو میخوام که کریمی و همه چیز به دست قادرت ممکن .
خدایا خودت شاهد بوده و هستی که این سر ِ بلندی که من داده ای رو فقط به آستان تو خم کرده ام هنوز هم :
ایاک نعبد و ایاک نستعین