با اومدن بهاری دوباره، سال داره نو میشه. تا حالا بیست و چهار بهار رو دیدم و این بیست و پنجمین بهار و نوروز ی است که تجربه می کنم .برای من بهار امسال در مقایسه با سالهای گذشته تفاوت بسیاری داره .
در تمام سالهای زندگی ام ، همیشه لحظه ی سال تحویل رو در کنار سفره ی هفت سین و با خانواده بودم.
اما اینبار هیچ کدام از این ها رو ندارم ،اینحا حتی از عوض شدن فصل هم خبری نیست . همه چیز به یک نواختی در حال سپری شدنه .
بهار امسال رو فقط در لابه لای برگهای تقویم میشه دید ، و عید شما مبارک رو فقط از زبان هموطنی میشنوی که با عجله داره میره به کارش برسه میشنوی.
به هر حال این هم یک تجربه تازه است. سال هشتاد و پنج برای من یک سال بزرگ ، پر ماجرا ، سرنوشت ساز و فراموش نشدنی بود .
در نخستین روزهای سال بود که یکی بزرگترین اتفاقات زندگی ام رخ داد و اون مهاجرت به فیلیپین برای ادامه تحصیل بود.
از روز چهارم که به اینجا آمدم سر کلاس درس نشسته ام ، یک ماه کلاس زبان رفتم و بعد از امتحان وارد دانشگاه در کالج دندانپزشکی شدم و الان در روزهای آخر ترم دوم هستم .
بیلان کارم رو که بررسی می کنم، می بینم که می تونم بگم عملکرد قابل قبولی داشتم با اینکه نکته فوق العاده ای هم درش نمی بینم .
با همه سختی هاش یک سال دوست داشتنی رو سپری کردم و دوست داشتنی برای فرصتی که به دست آوردم ، فرصتی برای یادگیری بیشتر و بیشتر. و از تحصیل و یادگرفتن ام لذت بردم.
همیشه در زندگی ام دوست داشتم کاری بزرگی انجام بدم . اولین بار وقتی رفتم سربازی فکر می کردم این یک کار بزرگه ، اما وقتی که تمام شد دیدم که اصلا کار بزرگی نبود ، چه برسه به این که فوق العاده باشه.
اما الان فکر می کنم کاری که دارم انجام میدم و در آغاز راهش هستم همان کار بزرگ زندگی امه ، اگر هم نیست کاریه که ازش لذت میبرم .
سال هشتاد و پنج آغاز هدف دار ترین سالهای زند گی من بود. هر روز صبح با آرزوهایم از خواب بیدار شدم ، و تا شب برای تحقق شون تلاش کردم.
سال هشتاد و پنج من مثل یک سرباز بودم ، واقعاً گاهی وقتها فکر می کنم یک سرباز هستم و باید هوشیار باشم این میدان مین است که جایی برای هیچ اشتباهی ندارد.
در سالی که گذشت گاهی خسته بودم و دلتنگ و گاهی تنبل و بی خیال ، اما هیچ وقت نا امید نبودم و هیچ وقت بازی را نباختم و پا پس نکشیدم .
سال خوبی داشتم اما چیزهایی کم داشت تا بگویم سال با شکوهی بود. اما تجربه های بزرگ و کارآمدی برایم داشت تا سال نو را بهتر زندگی کنم.
سال تمام شد...
خستگی یک هفته را به دوش می کشم و می افتم توی راه خونه . سوار اف اکس می شم ، روی صندلی رو به رو ام یک دختر و پسر نشسته اند . هر دو از مدرسه اف ایی یو هستند ، از روی یونیفرم هایشان فهمیدم. همان ها که در مسابقات بسکتبال نقره داغشان کردیم.
یک بعد از ظهر گرم و کشنده است و با اینکه شیشه های اف اکس تا نیمه دودی شده و کولر هم کار می کند بازهم گرما زجر آور است. دختر و پسر رو به رویی اما بی خیال تمام دنیا هستند و به عشق بازی خودشان سرشان گرم است . من هم مثل یک احمق با این عینک که کمک می کند بیشتر به بچه های پاستوریزه شبیه باشم وسط آنها نشسته ام و معاشقه تماشا می کنم. هر چقدر می خواهم نگاهم را به جایی دیگر بکشانم موفق نمی شم چون فاصله صندلی ها آنقدر کم است که پا هایم را به زحمت جمع کرده ام که به پاهای پسرک رو به رویی نچسبند. پسرک سرش را روی شانه دوست دخترش گذاشته و مست خواب است . دخترک هم با دستش مو های صاف پسرک را بالا می زند تا باد به پیشانی عرق کرده دوستش بخورد.
نور آفتاب هم راهی به داخل پبدا کرده من یقه یونیفرم ام رو کانتونایی می کنم اما دستم که پشت شیشه است بد می سوزد.
دختر ک از توی کیف اش لباس ورزش اش را بیرون می آورد نا برای دوست پسرش سایبانی بسازد.
در خیابان بعدی سایه خنک است . پسرک بیدار شده ، آنها با هم تاگالوگ حرف میزنند و می خندند .
و من باز هم جایی پیدا نمی کنم تا نگاهم را به آنجا بکشانم . کیف ام را که شبیه حمایل یک سرباز امربکایی است روی پایم می کشم و سرم را روی کیف کوله ام می گذارم . اما چشمانم باز باز است .دارم برگه های امتحانهایی رو که امروز گرفتم رو از توی جیب ام دید میزنم و به این نمره های رنگی رنگی که به هیچ دردی نمی خورند فحش می دهم .
بس که قوز کرده ام روی کیف کمرم دیگر درد گرفت ، سرم رو بالا کردم شکر خدا رسیده ایم اورتیگاس ، کمی نرسیده به خونه پیاده شدم ، که کمی راه بروم و بدنم از این خشکی بیرون بیاید.
به خانه که رسیدم اول دوش گرفتم ، یک چایی با بوی هل مهیا می کنم استکان داغ را دو دستی می چسبم همیشه دوست دارم دستم را با داغی استکان کمی بسوزانم استکان را بالا که میارم برای بو کشیدن دیگه جایی رو نمی بینم چون شیشه های عینک را بخار می گیرد . لب تاب رو روشن میکنم مثل همیشه وبلاگ دوست مهربان و نیلوفر را می خوانم . آنها با هم دوست هستند . اما من تا الان نمی دانستم .
آهنگ رود استیوارت رو میزارم و می پرم توی تخت و چشمهام رو به روی دنیا می بندم . به روی دنیایی که اون هم چشمهاش رو به روی من بسته .
و یک روز دیگه هم تمام شد.
اما در ناخودآگاه من
پس مانده های یک رویای خیس
امید بارانی دوباره را در من زنده نگه می دارد
یک روز از زیر آن باران خیس ِ خیس خواهم شد...
تخم مرغ هم رنگ می کنم
سیب را در آب می گذارم
سبزه و سیر و سرکه و سکه را رو به روی آینه می نشانم
ساعت را روی دوست دارم روی ساعت ۷ باشد . برایم آمد دارد
نه سمنو اینجا پیدا می شود و نه سنجد
یک سنجاق شاید سین هفتم سفره من باشد
سفره ام را کامل می کنم و آمدن بهار را به انتظار می نشینم
اما نمی دانم
بی ماهی قرمز هم بهار می آید ؟!!
پ ن:
سروش می گوید: تو هم عجب آدم عشقی ایی هستی
من می گویم : من از کجا و عشق از کجا...