تبليغاتX
باز باران...
تمرکز کن

پسر تمرکز کن و بچسب به هدف ات

آخرش فقط همین درس  واست می مونه و بس

محکم باش ، قرص و محکم ،

همه دنیا همین چند تا کتابه. و دیگر هیچی نیست.

 

+ نوشته شده در  Sun 18 Feb 2007ساعت 12:20  توسط بابک  | 

حالم خوب نیست ، نگران دوست مهربان ام هستم ، هر چند می دانم او الان به همه چیز فکر می کند به جز به من و نگرانی من . و همچنین می دانم او هم مثل من مبتلاست به موجهای سینوسی .

و می دانم  او نیاز به یک طلوع دارد . ما همیشه با یک طلوع متولد می شویم  ، بی هیچ دردی یا گناهی . فقط وقت سخت ما آنجاست که غروب های جانکاه را جان می دهیم .

طلوع را آرزو می کنم

+ نوشته شده در  Sat 17 Feb 2007ساعت 21:36  توسط بابک  | 

امسال نشد ، سالی دیگه ، سالی دیگه ، سالی دیگه....

آرام زیر لب می خوانم ،

در دل شب دیده ی بیدار من

گیرد آن یاری که دل را آرزو است....

 

+ نوشته شده در  Wed 14 Feb 2007ساعت 23:14  توسط بابک  | 

بعد از چند روز بی اینترنتی بلاخره مثل آدمیزادان انلاین شدم.

امتحانات نیم ترم هم امروز تمام شدن .همه هول و هراسشان فقط برای دو روز بود . آمدند و رفتند و تمام شدند. شش امتحان را ظرف دو روز میگیرند و قال قضیه را می کنند. بعد دوباره بی امان در می دهند.

دو روز هم هست که عینکم شکسته و هنوز درست نشده . بدون عینک بودن به خودی خود سر درد و مکافات است ، اگر بخواهی چیزی بخوانی که دیگر واویلاست . بی عینکی حسابی خسته و عصبی ام کرده . خدا کند تا فردا دوام بیاورم .

امروز اولین نمره پرفکت ام رو گرفتم، آنهم در ریاضی . از امتحان ثلث اول کلاس چهارم دبستان تا امروز هیچ وقت در ریاضی بیست نگرفته ام . تازه این بار از بیست هم رد کردم چون  نمره های  ادیشنال  کلاسی رو که اضافه کردند نمره من شد ۱۲ به روی ۱۰ . برای یک ساعت آنقدر خوشحال بودم که می خواستم پرواز کنم  یاد روز اول افتادم که چقدر بهم خندیدند وقتی کمترین نمره ی کلاس رو در پریتست گرفتم ، چقدر خوب است که آدم فرصت یاد گرفتن دارد . آنروز به همه گفته من نمیدانم و آمده ام که یاد بگیرم ، اگر از پیش آموخته بودم الان اینجا نبودم. و  نشستم و یاد گرفتم .

 راستش تنها زندگی کردن همه رفتارهای آدم را به شکل یک موج سینوسی می کند . یک لحظه نوک قله ، یک لحظه ته دره. اندکی بعد از آن خوشی دوباره همه چیز عادی میشه  و یادت میاد چه کارهای که عقب افتاده . چه چیزهایی که نمی دانی و باید یاد بگیری. و یک لحظه هم درد گند تنهایی ات یادت می آید و می بینی کسی نیست که حتی بگویی برای چه خوشحال با ناراحتی.

و بوی خوب ،

بوی خوب خیلی خوب است ( این هم از غیب گویی های من ) چون آرامش می آورد و کمک  می کند به تمدید زمانی که در اوج قله موج سینوسی تان هستید.

اتاق ام را خوشبو می کنم و می روم سر وقت مشق های قورباقه ایی ام .

 

+ نوشته شده در  Tue 13 Feb 2007ساعت 22:27  توسط بابک  | 

دیگه حفظ کردن ِچهار تا استخون ، با توصیف شمایل و ذکر موقعیت و شرح وظیفه که این همه گریه و زاری  نداره ،

خوب تا صبح نمی خوابیم ، ایشاله حفظ میشه :))

اینو میگن فان با اعمال شاقّه.

+ نوشته شده در  Wed 7 Feb 2007ساعت 1:9  توسط بابک  | 

در هفقه ای که گذشت آنقدر خدا دیدم ، نه این جمله اشکال داره ، درستش اینه که بگم در هفته ای که گذشت به جز خدا هیچ ندیدم ، حتی به دنبال دیگری هم گشتم ، اما فقط خدا بود و خدا ....

 

این ها رو از یک دین گریز که نه از یک دین ستیز می شنوید ، از دست آدمهایی که شرافت آدمی را به اسم دین زیر پا می گذارند به جایی رسیده بودم که شاید کافر بودم

اما الان خدا را با بند بند وجودم حس می کنم ، خدای من نه آن خدایی است که بنده را به هر ساعت و دقیقه گریان و نالان می خواهد و برای گناهی نا کرده صدای العفو العفو اش گوش فلک را باید کر کند ،

خدای من همان قادر و متعال است ، حکیم است

اکنون خدا را در خودم می بینم و در همه آدمها فقط خدا می بینم

 

  

+ نوشته شده در  Mon 5 Feb 2007ساعت 17:46  توسط بابک  | 

یاحقی ویولن را چنان نواخت که قبل و بعد او ننواختند ،

صدای سل خاموش شد ، آرشه بر زمین افتاد . و هنوز مات و مبهوتم .

 

 

+ نوشته شده در  Mon 5 Feb 2007ساعت 0:48  توسط بابک  | 

۱)این هم عکس آق فریدون ، دیروز آوردمش بیرون یه هوایی بخوره . دیدن  الکی نگفتم داره آب خنک میخوره !

کم کم داره می فهمه قضیه جدیه و تهدید های ما از جنس تهدیدهای امریکایی نیست . این هفته یه پوستی از سر این آقا فریدون بکنم

۲)هنوز هم دنیا قر و قاطیه . آخرش معلوم نیست چی میخواد بشه . ایران از اون هارت و پورت اولیه خودش کم کرده ، اما چیزی که درش شکی وجود نداره دیوانه گی های تمام نشدنی مردی است به نام بوش ،که شبها انگار از هوس جنگ با ایران خواب نداره .

۳) از اول هفته گذشته مریض شدم ، انگار سر خوب شدن هم ندارم، وقتی میرم تو کار سرفه کردن کارم به جایی میرسه که باید از کلاس  برم بیرون .آنتی بیوتیک ها رو سر وقت میخورم ، اولش خوب کار میکردن ، اما الان به ساعت ام نگاه  می کنم و می گم : وقته شکلاتم شده .

۴) وقتی مریض میشم چشمام بد جوری خمار میشه . فکر می کنم  از این بابت  دو تا از هم کلاسی ها افتادن تو دست انداز های رمانتیک .

۵) از خونه دایی ما فقط سگشون مهربونه ، تف به این شانس ...

  

 

+ نوشته شده در  Sat 27 Jan 2007ساعت 20:30  توسط بابک  | 

متهم آفا فریدون رو تحویل گرفتم ، فعلاً گذاشتمش تو سلول انفرادی آب خنک بخوره،  چند روز دیگه حسابی ازش اعتراف  می کشم. خیلی گردن کلفته اما به قول نیسم بیگ:  "  نشونش  می دم اینجا کجاس و مو کیوم".

سفارش  ساز و برگ نظامی هم دادم ، تو این چند روز که متهم فریدون توی انفرادی بسر میبره تسلیحات هم میرسن . مردک لندهور لباس سربازهای امریکایی رو پوشیده  فکر کرده راکیه .

در دادگاه صحرایی که بانگ مسلمونی هم به گوش نمی رسه یه حکمی براش صادر بکنم که  مرغان آسمان دلی از عزا در بیارن .

 بزار کارد و ساطور برسن J

+ نوشته شده در  Wed 24 Jan 2007ساعت 23:3  توسط بابک  | 

عجب  قر و قاطی شده دنیا!!!

سامان دیروز آمده میگه بی بی سی رو خوندی ؟!! داره جنگ میشه ،

من هم خنده ای کرده ام و گفتم نه نخوندم ، وقت ندارم بی بی سی بخونم ، به جای بی بی سی زئولوژی رو خوندم ، بیچاره گفت : به خدا من هم میخواستم این کار رو بکنم ، اما نشد ، آخه داره جنگ میشه !!

 

امروز هم سر کلاس شیمی مخ  ما رو خورد ،_ میگه داره قحطی هم میاد ، تخم مرغ شده 165 تومان ، حالا چه کنبم ؟!!

از دانشگاه که  برگشتم یه راست رفتم اخبار رو خوندم ، ببینم چه خبر شده ،   یکی میگی جنگ میشه ، یکی میگه نمیشه . یکی میگه هاشمی باید بیاد یه کاری بکنه ، احمدی نژاد میگه مرغ به پا داره ، منتظری میگه مگه ما به جز انرژی هسته ، هیچ حق مسلم دیگه ای نداریم؟!!

بوش میگه ما حمله نمی کنیم اما دومین ناو هوا پبما بر رو دارن میارن تو خلیج ، روزناکه های عربی نوشتن امریکا در ماه آوریل حمله می کنه،  ایران تهدید کرده تنگه هرمز رو می بنده  ….

خیلی شجاع بودم که شلوارم رو خیس نکردم ، اگر جنگ بشه ... فکرش رو هم نمی تونم بکنم چی میشه.

یعنی  باید بر گردیم ایران ؟!! یا باید بمونیم اینجا !! پول از کجا بیاریم ؟!! باید بریم در" یو-ان " گدایی کنیم ؟ یا باید پناهنده بشیم به یه جهنم دره دیگه ؟!!

 

مثه  یه خواب می مونه ، دنیا افتاده تو دست یه مشت دبوانه ، قیمت جون آدم ها هم که  شده قیمت پِِِِِِِهن ،

شاید با شنیدن صدای اولین هواپیما تو آسمون ایران چرت مردم پاره بشه ،

یک بار جنگ رو از نزدیک دیدم و حس کردم ، نه برای یک روز و دو روز ، همه روزگار کودکی ام تو جنگ گذشت ، در شهری که بیشترین موشک رو تو سینه ی خاکش چپوندن . جنگ طعم مصیبت و خون میده ، طعم گند ِ کینه و نفرت . باز هم صدای نفرت انگیز مجری رادیو عراق تو گوشم زنگ میزنه ، با اون صدای کلفت و لهجه عربی ِ کثبف اش میگه :

شهرهای مورد حمله : علف) دزفول – (همان الف فارسی) ب) شوش .... یعنی باز هم این صدا رو باید بشنویم ؟!!

 

نمی دونم چی دارم می نویسم ، اصلا برام قابل هضم نیست ، خدا به دادمون برسه ...

 

+ نوشته شده در  Tue 23 Jan 2007ساعت 23:47  توسط بابک  | 

خیلی خسته ام ،

دلم نون و پنیر میخواد و نعنای تازه باغ دایی 

و صدای هیچ...

 

 

+ نوشته شده در  Mon 22 Jan 2007ساعت 21:9  توسط بابک  |