زمستان پارسال بود که با بیژن رفتیم ظهیرالدوله . کمی دیر رسیده بودیم و آن خدمنگذار بد اخلاق در رو به روی ما بست و داشت کم کم آدمهایی رو که داخل بودن رو به بیرون هدایت می کرد.
اگر آنروز نمی شد برم داخل دیگه هیچ وقت میسر نمی شد. اونهمه راه رو آمده بودم تا آنجا، به خاطر رضا محجوبی ، به خاطر حسین یاحقی ، روح الله خالقی، مرتضی محجوبی ، رهی معیرّی عزیز و چشم و چراغ ظهیرالدوله فروغ فرخزاد .این مرده ها از بیشتر زنده به من نزدیک تر هستند

واقعاً برام غیر قابل تحمل بود اگه نمی تونستم برم داخل آرامگاه.
وقتی یکی از آدمها در رو برای بیرون آمدن باز کرد من پریدم داخل ، بیژن هم مجبور شد بیاد دنبالم . تقریباً همه رفته بودن حتی خدمتگدار بد اخلاق هم از سرما رفته بود توی خونه کوچکش در انتهای گورستان و بیرون نمی آمد.
روی مزار فروغ گندم ریخته بودند و یک شمع هنوز روشن بود ، آرام گندم ها رو کنار زدم و شاخه گلی گذاشتم کنار نام فروغ
با بیژن شروع کردیم به خواندن عروسک کوکی ، این شعر رو از همه شعرهای فروغ بیشتر دوست دارم …
حال روزگارم بدجوری این شعر رو ازم طلب میکنه ، اینجا هم می نویسمش برای فروغ که می گه چرا نمی نویسی ، و برای بیژن که بعد از اون زمستان هر دو ایران رو به خدای بزرگ سپردیم و وقت خداحافظی دیدار رو وعده کردیم به وقتی دیگر و جایی که ایران نباشد.
بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خامش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم
وقتی خدا با ماست یعنی آرامش و صلح و صفای درون . یعنی همه چیز .
اما امان از روز دلتنگی و بی صبری و بی طاقتی ، وقتی که در ایمان شک بیاید، اون روز خدا هم یخ میزند
شفیعی کدکنی
مادر همه سئوالاتش را جهت اطلاع از وضعیت فرزند اینگونه پرسید:
-سی دی های شجربان ات را که با خودت بردی؟
*بله، همه را.
- هنوز هم گوش می کنی؟!!
* بله ، هنوز هم.
-خدا را شکر.
رفتی
تو هم رفتی
تو رفتی ، همان طوری که همه می رفتند
تو هم ابری بودی که چندی سایه کردی ،
اما سوار بر باد شدی و از این کویر گذشتی و نباریدی
نباریدی ، اما کاش دستی می شدی و اندکی از غبار آینه می کاستی
نباریدی ، اما کاش ستاره می شدی تا شب ام از تو نور گیر باشد
پوووووووووووووووووووووف
و کویر دل من دیگر نه در انتظار ابری است باران زا ، نه سوسو ی ستاره ای نه گرمی دستی که غباری از آیینه ای بشوید.
در دور دست خویشتن خویشم روی تلّی از خاک نشسته ام و خاطره باد می دهم
شکایتی هم نیست ، تقدیر است
پ ن:
نوشته های کجکی را بیشتر دوست دارم تا حرفهای سخت سخت . در نوشته های کجکی کلمات مستند و نمی ترسند . کلمه ها لم می دهند و به دردهایشان می خندند.
بابک زیاد می خوابد
بابک اصلاْ خوب درس نمی خواند
بابک خیلی بی قید شده
بابک ورزش نمی کند
بابک مردم را دوست دارد اما مردم به دوست داشتن بابک محتاج نیستند
بابک فقط با آن گل قرمز ته کاسه چینی حرف می زند
بگذارید آخرش را بگویم:
بابک خر است و گاو نر است.
اول اینکه:
شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین حایل
کجــا دانند حــال مــــا سبکبالان ساحلـها
دوم اینکه:
گویـد سلیمان مــر تـو را بشنو لسان الطیر را
دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
سوم اینکه:
تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین
آنچـه ممـکن نبـود در کـف او امکــان بین
پ ن :
شرح حال را در بیت اول ، راه چاره را در بیت دوم و آرامش را در بیت سوم دیدم
ترجیح میدم بمیرم و نیست و نابود شم ، اما احساس نکنم حضورم یک حضور تحمیلی به کسی یا جمعیه.
واقعاً چندش آور و آزار دهنده اس که از کسی خواهش کنی باهات هم صحبت بشه.تازه وقتی که خواسته ات اجابت میشه ، نمی تونی خودت باشی و حرفهایی که رو دلت سنگینی میکنه رو به زبون بیاری.چون این نهایت حماقت و نا سپاسیه که کسی رو با حرفهای خودت مغموم کنی یا از خودت انرژی منفی به کسی منتقل کنی. اونهم به کسی که برات عزیزه و حاضر شده وقت و انرژی اش رو بهت هدیه کنه و پای حرفهات بشینه.
و وقتی هم که یکی مثل من که عادت دارم همیشه خود ِ خودم باشم وقتی میخواد خود ِ خودش نباشه ، میشه یک آدم خنگ ِ بی شعور با یه مشت حرف خسته کننده و بی ربط.
وقتی چیزی رو از کسی تقاضا می کنم واقعاً احساس بدی دارم . از نیاز مند بودن سخت بیزارم از طرفی .همیشه آدم قوی و بی نیاز دوست داشتنی تر و قابل احترا متره، به همین خاطر دوست داشته شدن که برای من یک نیاز محسوب میشه وقتی مرتفع خواهد شد که اول به بی نیازی رسیده باشم.
و وقتی میخوام به بی نیازی برسم ، منزوی و تنها و تک محور میشم.و من هنوز چاره ای برای موازی حرکت کردن پیدا نکردم، طوری که هم بی نیاز باشم و هم بتونم به کسی که دوست دارم نزدیک بشم.
همیشه دوست دارم یک آدم بزرگ باشم. بزرگ اما از نوع دیگه ای.بزرگ از جنسی که خودم دوست دارم.
بعضی آدمها به ظاهر بزرگن و بی نیاز،اما اگر دقیق بشیم می بینیم که بسیار نیازمندند.
آنها همیشه به آدمهای کوچک نیاز دارن تا بزرگی خودشون ثابت بشه. آنها رو بیشتر آدم استعمار گر میدونم تا آدم بزرگ. ولی دسته ای هستند که بزرگیشون واقعیه . یعنی این سایز شخصیت خود آنهاست بدون نیاز به آدمهای اطرافشون بزرگی میکنن.
این افکار که از بودنشون آگاهم اما از درست یا غلط بودنشون بی اطلاع، باعث شدن که نا حدود زیادی تنها ، آپ نرمال و غیر عادی به نظر برسم.و از آنجایی که هیچ راه حلی به نظرم نمیاد با خودم همیشه میگم " عجله نکن ، آن که باید بیاد خودش یه روز میاد و می مونه، برای همیشه – بدون هیچ کارت دعوتی" . با تمام سختیهایی که در تنهایی متحمل میشم ، فقط به حضور یک آدم بزرگ واقعی فکر میکنم و این خلوت و انزوا رو بسیار گرانبها تر و با ارزش تر می بینم تا تن دادن به حضور در اجتماعی که منو ارضا نمی کنه.
گر به صحرا ديگران از بهر عشرت میروند
ما به خلوت با تــو ای آرام جان آسودهايم
سعدی
**********
می ترسم . بر خودم می لرزم، مرا از خانه ام بیرون نبرید ..
من خانه ام را خیلی دوست دارم . این زندان نیست، خانه من است . خانه امن من است.
از آن بیرون می ترسم.
از آدمهای ناشناس
از صدای بوق ماشین ها می ترسم.
از تاریکی
از میخانه های کم نور و پر از دود می ترسم
از صدای شیشه هایی که بر هم می خورند
از صدای قهقهه های مستانه
از موسیقی های از جنس فلز
از خوش دخترکان مانیلی که چشم هاشان برق می زند، می ترسم
از بزرگی این شهر لعنتی ، از گم شدن می ترسم
از نور ویترین مغازه ها، از آدمهای بی جان ِ پشت شیشه ها می ترسم
آزارم ندهید
حال من خوب است ،
یا شاید خوبی ام از جنس دیگری است.
دلخوشی من از جنس دیگری است، دل خوشم در این خلوت و تنهایی
دلخوشم به خدا
دلخوشم به تلخی کامهای این سیگار، و به شیرینی شعر و شراب شیراز
دلخوشم به لبخند های معلم مهربان
دلخوشم به یک سلام
سلام یک دوست مهربان، دوستی که خیلی دور است و خیلی نزدیک
دلخوشم به همین خیسی چشمانم
دلخوشم به این باران، به بارانی که ساعت هاست می بارد
اینها تمام دلخوشی من هستند .
باز هم برنامه پادگانی را باید زندگی کنیم، باز هم بیدار شدن سر ساعت شش و بازهم خاموشی راس ۱۲ شب.
با زهم روزی ۸ساعت در دانشگاه بودن ، شام و نهار های سر ساعت و امتحانهای هر روزه که هیچ وقت هم تمام شدنی نیستند.
اگر استرس امتحانها را کنار بگذاریم مدرسه را بیشتر هر جای دیگری در اینجا دوست دارم.
باز هم ، هم کلاسی هایی که یک روز گرم و یک روز سرد . و معلم هایم که بهترین و تنها دوستانم هستند را خواهم دید.
فردا بازهم دکتر روهاس معلم تاریخ رو خواهیم دید ، و باید برایش از ایران بگویم و از آزادی هایی که از مردم سلب کرده اند . تقصیر من نیست . نمی توانم دروغ برایش سر هم کنم . هر چه هست برایش می گویم. بعضی چیزها را هم خودش می داند. اما وقتی هم سیر و پیاز داغش را زیاد میکند، پوزش رو میزنم .
خوبی اش این است که چیزهای زیادی درباره ایران و تمدن ایران باستان می داند، بعضی وقتها فکر میکنم که اگر کشورم قبر کوروش نبود اینجا باید به چه چیز کشورم افتخار کنم.(این اصطلاح قبر کوروش را وقتی کشف کردم که می دیدم تنها وقتی ایران برایم مایه مباهات می شود که حرف از ایران باستان می شود . اما اکنون چیزی از آن شوکت عظمت در دسترس نیست جز مقبره کورش کبیر و دیگر هیچ )
بعد از تاریخ نوبت زئولوژی است . دلم برای پروفسور ساپرالان لک زده . معلم همیشه خندان اما بسیار سخت گیر. هیچ کس جرات کوچکترین کج روی را در کلاسش ندارد. شیوه تدریس اش هم معرکه است. هر چند گاهی بعد از کلاسش جنازه هامان بیرون می آیند به جای خودمان ، اما بسیار دوستش دارم . زن خوش قلب و مهربانی است. (این رو فقط اینجا می شود گفت ، چون در مدرسه بعد از اسمش زلزله می آید)
بعدش هم کلاس انگلیسی داریم . با آن معلم نازش. حیف که نمی توانم ماشالله یا دمت گرم رو براش معنی کنم. سن اش اندازه مادر بزرگ ام است .اما بسیار پرانرژی و محکم درس می دهد . از هیچ خطای گرامر یا تلفظمان نمیگذرد.
اینها کلاسهای فردایمان است .
امروز هم میروم ورزش . می روم تا کمی بدوم . هنوز هم فوتبالیستی می دوم . وقتی می دوم سروش می گوید تو خوب ورزش می کنی و من با خودم می گویم باید خوب خودم را بسازم برای روزهای پیری . می خواهم تا روز آخرم اتو کشیده و محکم و مرتب باشم. دوست ندارم وقتی که هنوز زنده ام برایم فاتحه بخوانند.
چندین بار نوشتم و پاک کردم ،نشد که نشد . آخرش دست به دامان شراب شعر حضرت مولانا شدم و در این شب خیس و خنک، مست و خراب و سرخوش با خدایم عشق بازی کردم .با خدایی که همیشه با من است و آرامش ام میدهد در تمام شبهای بیقراری و انتظارم.
خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری خنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری
خنک آن دم که بگویی که بیا عاشق مسکین که تو آشفته مایی سر اغیار نداری
خنک آن دم که درآویزد در دامن لطفت تو بگویی که چه خواهی ز من ای مست نزاری
خنک آن دم که صلا دردهد آن ساقی مجلس که کند بر کف ساقی قدح باده سواری
شود اجزای تن ما خوش از آن باده باقی برهد این تن طامع ز غم مایده خواری
خنک آن دم که ز مستان طلبد دوست عوارض بستاند گرو از ما بکش و خوب عذاری
خنک آن دم که ز مستی سر زلف تو بشورد دل بیچاره بگیرد به هوس حلقه شماری
خنک آن دم که بگوید به تو دل کشت ندارم تو بگویی که بروید پی تو آنچ بکاری
خنک آن دم که شب هجر بگوید که شبت خوش خنک آن دم که سلامی کند آن نور بهاری
خنک آن دم که برآید به هوا ابر عنایت تو از آن ابر به صحرا گهر لطف بباری


اصلا ناراحت نیستم که دیشب را تنها بودم چون اصلاتنها نبودم . تا وقتی که کاملا خوابم برد نوشته های شش بندی دوست مهربان رو زیر لب زمزمه می کردم.
امروز هم هر چه او از من میخواست انجام داده ام و کاملاً از خودم راضی هستم.
صبح زود تر از همیشه بیدار شدم.
دوش گرفتم ، صورتم را اصلاح کردم و ادکلن زدم (کاری که هر روز میکنم ، حتی همه روزهایی که اصلا
ً بیرون نمی روم)
برای صبحانه فرنی درست کردم ، اما نه به خوبی مادر.
خانه را نظافت کردم، خیلی خوب ، شاید مادر به کار من بیست ندهد چون سخت گیر است ، اما نوزده اش را تضمین کردم.
دو ساعت درس خواندم . زئو لوژی را مرور کردم . که یک امتحانش مانده برای بعد از تعطیلات.
نهار رو گرم کردم و با سالاد زیاد خوردم . میوه هم خوردم.
دو ساعت دیگر درس خواندم .
کمی خوابیدم البته درستش اینه که بگم کمی چشمام رو بستم .
الان هم میخوام برم ورزش کنم ، بعدش هم دوش میگیرم .
کمی درس خواهم خواند . بعد می خوابم .
در تمام طول روز موسیقی هم گوش دادم و لبخند زده ام. برای صلح و صفای درون لازم است.
از داریوش و طربستانش سپاسگذارم که همواره آهنگ دل مرا می سرآید.و از دوست مهربان که روزم را اینگونه ساخت و تمام روز با من بود.با همان گفته های شش بندی اش.
میان این همه سر و صدا و نورهای رنگی آرام بی صدا زیر پتوی آبی رنگ ام مخفی می شوم و وقتی دوست مهربان با من بودن را از من دریغ میکند باید دلتنگی ام را با دلفین هایی که نقش پتوی آبی رنگ ام هستند به اشتراک بگدارم.
دوست مهربان می گوید با هم دوستیم اما نباید با هم حرف بزنیم. شاید گناهم عددی است در شناسنامه ام که کمتر از آنست که شایسته باشم برای دوستی با دوست مهربان . یا شاید به خاطر این است که همیشه باید برای همه چیز تا آخرین حد سختی بکشم . حتی باید برای دوستی با دوست مهربان باید آنقدر سختی بکشم که قدرش را خوب بدانم.
شاید هم باید نقش دستمال توالت را بازی کنم که بعد از مصرف جایش سطل زباله است.
شاید هم این تقدیر لایتغیر من است که باید همیشه تنها باشم.
راستش گیج ام و منگم . شاید هم دیوانه شده ام و خبر ندارم فقط میدانم از رفتارهای کج دار و مریز و از آدمهای بی شجاعت بیزارم.
کاش یکی به من میگفت برو گم شو . کاش یکی پیدا شود دو - سه چک آبدار به صورتم بزند.
کاش اینقدر مرا به اگر و اما ها حواله نمیکردید.
کاش دوست مهربان با من هم مهربان می بود.
خون داشت خودن ام را می خورد، دلم می خواست با دستهای خودم خفه اش کنم و برای هر جگرگوشه این مملکت یک بار بکشمش.
همه اش باد حسین مان بودم ، هفته گذشته بیست و یکمین سالگرد نو گل جوانمان بود. فقط ۱۶ سالش بود . باورتان می شود ؟!! همه اش یاد شبهایی بودم که حسین گریه و التماس میکرد ، می گفت ۱ بار فقط همین ۱بار بگذارید بروم. چرا محمدرضا میره ، چرا علی و حسن همیشه میرن ، من هم میخوام برم. چقدر گریه کرد تا قلب همه را نرم کرد. همه گفتند اما همین یکبار.
و حسین لبخند همان لبخند پیزور مندانه و به یاد ماندنی اش روی لبهاش نقش بست.و رفت و همان یکبار رفت .
حسین مان مرد بود ، هیچ وقت زیر حرفش نزد ، هیچ وقت دیگر بهانه جبهه رفتن نداشت.همان یکبار بود که بود.رفت اما دیگر هیچ وقت نیامد ، بلکه آوردنش نه آنگونه که رفته بود، پیکر پاره و بی سرش را برایمان آوردند.
فقط به محمد رضا و حسن اجازه دیدنش را دادند ، حتی به علی که همه جوانیش را در جبهه بود را اجازه ندادند . همه میخواستند عزیزشان را ببینند اما نمی گذاشتند ، حسن که از داخل اتاق غسل آمد بیرون، داد زد اگر اینها بگذارند من نمیگذارم کسی ببیندش. حالا همه میدانستند جریان از چه قرار است و فقط صدای گریه می آمد.
چه روز سردی بود آنروز، و حالا بعد از بیست و یک سال روز داد خواهی بود و قصاص قاتل .می خواستم داد بزنم : بکشید این مردک بی شرف را که خون هزاران عزیز مثل حسین مان روی دست هایش خشکیده است. اما این از همه مردم چشم بادامی ِ دور و برم هیچ کسی نمی داند این مرد با این چهره عبوث و متکبر کیست فقط می فهمیدند این مرد را دارند می کشند چون ادم خوبی نبوده حتماً.
پ ن: چهارم دی ماه هزار سیصد و شصت و پنج سال روز عملیات کربلای چهار(عملیاتی که از قبل لو رفته بود و ۸۰ درصد تلفات به بار آورد) و سردترین روز زمستانی من است . جنوبی ها این تاریخ ها را بهتر به یاد دارند. و آن سالها را که فقط پیراهن سیاه و سرمه ای می پوشیدند.
دو روز تمام یا منتظرت بودم یا در ساعتی که میدانستم آمدنت محتمل نیست در فکرت بودم.
دلت شادیش بگیره آنقدر منتظرم گذاشتی تا دل درد گرفتم. التماست هم کردم اما باز هم نیامدی
یا شاید هم تمام مدت هم اینجا ها بودی ، اما خودت را پنهان میکردی از من . اما نه ، نمی تونی انقدر بدجنس باشی.
فقط چند ساعت خوابیدم ، شاید همین گناه بزرگم بود و شایستگی را از من گرفت.
الان دارم فقط غصه میخورم ، و به آن مرد که ازش شعر و موسیقی می بارد و بوی آدکلن مخلوط با سیگار می دهد و تو دوستش داری حسودی می کنم.
من هم پنجره رو باز میکنم ، برای شهر خاموش میخونم . تو هم گوش کن .کاش تو هم بودی آهنگ این ترانه میشدی
يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه،
دره به دره
صحرا به صحرا،
اون جا که شبا
پشت بيشهها
يه پری میآد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو آب چشمه
شونهمیکنه
موی پريشون...
يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
ته اون دره
اونجا که شبا
يکه و تنها
تکدرخت بيد
شاد و پراميد
میکنه به ناز
دسشو دراز
که يه ستاره
بچکه مث
يه چيکه بارون
به جای ميوهش
سر يه شاخهش
بشه آويزون...
يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
از توی زندون
مث شبپره
با خودش بيرون،
میبره اونجا
که شب سيا
تا دم سحر
شهيدای شهر
با فانوس خون
جار میکشن
تو خيابونا
سر ميدونا:
عمو يادگار!
مرد کينهدار!
مستی يا هشيار
خوابی يا بيدار؟
*
مست ايم و هشيار،
شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار،
شهيدای شهر!
آخرش يه شب
ماه میآد بيرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد میشه خندون...
يه شب ماه میآد
يه شب ماه میآد
کاش می آمدی ... تا شب ام مهتابی بشه ، بی تو نشستن و انتظار کشیدن و نا امیدی طعم گس ِ به که هیچ طعم خاکستر می دهد . گندش بزنه از رنگش هم بدم میاد چه برسه مزه اش.
دیگه نمی دونم چی بگم ،
آدم بزدلی نیستم ، حرف مفت هم نمی زنم . بهت جا خالی نمی دم ، میفهمی با بلند تر بگم
میخوای داد بزنم ، یعنی انقدر بزرگی که صدام به گوشت نمیرسه؟ باشه داد میزنم که خوب بشنوی:
- عاشقتم .به خدا عاشقتم با همان شرایط چند صفتی که تو از آنها می ترسی ، اما من اصلا از تو نمی ترسم با این که بزرگی و گاهی به من اخم میکنی و همیشه برای رفتن به سر کار عجله داری،
برایم مثل یک شراب سرخ ارغوانی هستی ، یک شراب قدیمی ، دلچسب و گیرا .
مستی ام رو اینبار کوفتم نکن.
پ ن:سه نخ از جیره روزانه بابت همین چند خط مصرف شد.
از دیشب حالم خراب است ، صبح دیر وقت که از خواب بیدار شدم تمام تن و بدنم در میکرد .کمی هم چاییده بودم ، آخر دیشب پشت میز کار خوابیده بودم.حتی گونه ام از ناز شصت بالشی که دیشب یک لپ تاپ بود سخت دردناک بود.
اما مثل همیشه سرسختانه خودم را وادار به خوب بودن کردم . دوش گرفتم . مثل هر روز صورتم را اصلاح کردم و ادکلن زدم . ساک رو برداشتم و رفتم ورزش . از لج خودم بیشتر و سخت تر از همیشه تمرین کردم .
بعد از ورزش غذایم را کامل خوردم. هنوز هم در تظاهر به خوبی ام موفق بودم.
بعد از ساعتی دیگر رمق نداشتم ، اما هنوز تلاش می کردم.
رفتم توی آینه ، با خودم حرف زدم ، ژست های مختلفی به خودم دادم . کلی هم شکلک در آوردم .مثلاً با تلفن حرف زدم . با یک دوست فرضی که برای تعطیلات به مسافرت رفته حرف زدم . حال همه فامیلش را هم پرسیدم.حتی با دختر کوچکش هم حرف زدم . انگلیسی رو به استایل فیلیپینی حرف زدم . دخترک از فیلیپینی حرف زدنم غرق خنده بود ...
تلفنم تمام شد . از جلو آینه کنار آمدم . کمی نشستم پشت میزم. و کمی به آهنگ مرسدس گوش کردم.
رفتم توی تخت دراز کشیدم. نگاهم به سقف خیره شده بود. کمی بعد نگاهم اطراف اتاق رو چرخید.
چهار صندلی خالی...
و سخت به حال و روز خودم گریستم.
اما حالا میخندم ، برای اینکه ،آنکه همیشه می گوید بخند و بگو گور پدر همه دنیا ، تا سر حد مرگ اشکمان را در آورد.
آمدی و نشستی در کنارم.هیچ وقت این همه خودم را در برابر کسی حقیر ندیده بودم . هیچ وقت شانه هایم به این نازکی نبود.
مجلس عیشی به پا کردیم
با خدا عشق بازی کردیم
برای عزیز مسافر دعا کردیم
ضیافتی داشتیم دیشب... سفره دل را باز کردیم و تنهایی هامان را باهم قسمت کردیم . همیشه نگران بودم مبادا حرفی سبک بزنم که خاطر عزیز مهمانم برنجد. همیشه خدا از این هدیه ها نمی فرستد
با دستهای مهربانت برایم پنجره ای رو به خدا باز کردی. کنار دست تو ایستادم . بیرون را تماشا کردم
و باز باران... بود
و عمر لحظه خوشبختی من چقدر کوتاه بود
کاش کمی بزرگتر بودم
کاش هم قد تو بودم
کاش از زیبایی ات و از دوست داشته شدن نمی هراسیدی
کاش من شاه خوبان تو می شدم و تو بی بی دل من.
امشب خوشحالم . چون بلاخره با هات حرف زدم. هر چند خیلی کم بود اما حداقل حالا می دونم که می دونی من همین نزدیکی ها هستم. تازه قول دادی که باز هم با هم حرف می زنیم . اما اگه به قولت عمل نکنی از دستت ناراحت نمی شم. چون ادمهای زیادی باهام بد قولی کردن و دیگه برام عادی شده. مخصوصاْ الان که جایی زندگی میکنم که برای مردمانش تایم و قول عملاْ یعنی هیچ.از این گذشته همیشه دوست داشتم حتی برای یک بار هم شده با تو حرف بزنم که این یکبار میسر شد و اگر تکرار نشد آرزو به دل نمانده ام.
تو گفتی سلام گرگ بی طمع نیست.اما تو سلام نکرده بودی که طمعی داشته باشی. تازه اگر همه گرگها مثل تو هستند من بره رامی خواهم شد و خودم رو به دندان تیز گرگها می سپارم . کاش چیزی بودم و یا چیزی داشتم که بی هیچ درنگی به تو عرضه می کردم.
این یک عاشقانه نیست اما کم از آن ندارد . چون دوست ات دارم . چون تو همان آدم به قول خودت رنگی و عطری هستی که به من آرامش میده.تو از همان آدمهایی هستی که رنگشان آبی بیرنگ آسمانی است و منو به صلح درون می رسونند.
و خوشحالم چون وقتی به من سلام نکردی . یعنی خداحافظی هم نخواهی کرد.
پ ن: در پست قبلی هم گفته بودم که بلد نیستم عنوان انتخاب کنم.
هشت ماه و اندکی بیش زمان زیادی نیست که بگویم اینجا را بیشتر دوست دارم یا ایران رو .
راستش هیچ وقت هم فرصتش رو نداشتم که فکر کنم کدامیک بهتر یا بدتر است . از روز پنجم که پایم رو روی این خاک عجیب گذاشتم خودم رو توی دانشگاه دیدم . و تا امروز بی وجدان ها مجالی ندادند که کمی به پر و پای خودمان بپیچیم و به ببینیم کجای کاریم و چه باید بکنیم.
راستش هنوز دلم برای ایران تنگ نشده ، با این که اینجا هیچ دوستی ندارم و تنها سرگرمی ام همین جعبه ایست که الان رو برومه .
البته توی این مدت هیچ روزی نبوده که به ایران و مردمی که اونجا می شناسم فکر نکرده باشم اما آنقدر خاطره بد دارم که به این زودی ها دلم هوای دیدار نکند.
از همین حالا دارم احساس میکنم چقدر تغییر کرده ام ، یادم میاد که پیش از اینها در میان دوستان و فامیل همه مرا آدم متفاوتی می دانستند ،آن موقع اینجور درباره ام فکر می کردند ،حالا که دیگر خودم - خودم را متفاوت می بینم نمی دانم دیگران درباره ام چه خواهند گفت.
وقتی نگاه می کنم می بینم در بیست و پنج سالگی ام درست در نقطه مقابل بیست سالگی ام قرار گرفته ام . و تمام چیزهایی را که آن روزها با دلایل محکم برای خودم مقدس کرده بودم ، گذاشته ام تو صندوقچه ایی ، و گاهگاهی که چشمم بهشان می افتد به مسخره گی آنها و سادگی خودم بلند بلند میخندم.
اوائل که آمده بودم نمی خواستم به این همه تغییر تن بدهم ، شب ها بعد از فارغ شدن از درس و مشق غزل شمس تبریزی میخواندم ، صندلی ام را میزدم توی تراس و در میان انبوه سر و صدای ماشین ها بلند و رسا برایشان میخواندم طوری که گویی تمام مانیلا گوش به خطابه ام داده:
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم
در اين سراب فنا چشمه حيات منم
مگر به خشم روی صد هزار سال ز من
به عاقبت به من آئی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی
که نقشبند سراپرده رضات منم
اما نشد که نشد ، تمام ایده های متافیزیکی مان بهم ریخت ، تنها چیزی که نمی توانم از آن دل بکنم موسیقی است ، هنوز هم شجریان گوش میدهم با صدای کم .
هنوز هم دود ِ عــــــود است و جان ِ عشاق. و هنوز گنبد مینا است و آسمان عشق.
راستی عشق ، هنوز نمیدانم درباره اش چه باید بگویم ، نمی خواهم نظریه رادیکالی صادر کنم پس فعلاً هیچ نگویم بهتر است.
کم کم دارم به این وبلاگ جدید ام عادت می کنم.وبلاگ قبلی ام را در یک اقدام انتحاری نابود کردم .مدت ۳سال وبلاگی داشتم که بسیار دوست اش داشتم . اما چیزی که برای نجاتم بود از چیزهایی که در ذهن ام تابو می شدند ، خود برایم تابو شده بود . یعنی برایم تابویش کردند . از بس هر نکته ای آنجا می گفتم در کوچه و خیابان به رخ ما کشیدند . مثل این بود که مردم هیچ کاری نداشتند جز اینکه وبلاگ من رو بخونند و همه جا افاضات بفرمایند و ما را نقد که نه بلکه محاکمه کنند.کارمان را به جایی کشیدند که فقط گاهی شعری در آن وبلاگ می نوشتیم.از نقد شدن نمی ترسم و یا از اینکه کسی بر من خرده بگیرد ، اما دوست ندارم در مدرسه ، کوچه و بازار درباره آنچه که اینجا می نویسم حساب پس بدهم.
اما حالا جز اندک یارانی موافق یا شاید رهگذری بی آزار کسی از این خیابان نمی گذرد . حالا همه چیز نسبتاً خوب است فقط باید صراحت لهجه مان را بازیابی کنیم. چیزی را که از ما تا قسمتی سلب کرده اند .
پ ن: همیشه برای انتخاب عنوان مشکل دارم . همین الان نمی دنم برای این یادداشت ِ از هر دری سخنی چه عنوانی مناسب است.